Saturday, September 02, 2006

خاطره تلخ من

۲۲ سال قبل در منطقه قلعه ساختمون مشهد ( يکی از محروم ترين مناطق مشهد ) به دنيا اومدم ، توی يک خانواده فوق العاده فقير ، آخرين بچه پدر ومادرم بودم و به غير از من ۸ بچه ديگر هم داشتن . من نميدونم واقعا چرا هميشه اونايی که فقيرن بايد بچه های زياد داشته باشن ، چون واقعا بچه هايی که در اين چنين خانواده هايی به دنيا ميان ، زندگی براشون با جهنم فرقی نداره . پدرم اون موقع به عنوان کارگر ساختمونی کار ميکرد ، بعضی وقتها سر کار بود و بيشتر وقتها بيکار . بيشتر خرج خونه رو گردن مادر بيچارم بود ، کله صبح ميرفت خونه مردم ، تا خونه هاشونو نظافت کنه ، بعدشم کارهايی رو که وقت نميکرد اونجا انجام بده ، مثل خرد کردن سبزيها ، يا شستن لباسها رو با خودش مياورد خونه تا انجام بده ، تو خونه هم که ميامد از يک طرف نيش و کنايه های پدرم و از يک طرف اذيتهای ما بچه ها خوردش ميکرد ، واقعا بيچاره مادرم ، اميدوارم که الان تو اون دنيا بهش خوش بگذره . پدرم با اينکه فقير بود ، ولی از اون متعصب و خشک مقدس های عوضی بود که لنگه نداشت و تنها چيزی که توی حونه دو اتاقه ما به وفور يافت ميشد ، دعوا بين پدر و مادرم بود ، پدرم هميشه زور ميگفت ، هم به مادرم و هم به بچه هاش ، يه بار يادمه که ۵ ساله بودم و پدرم از من خواست تا براش آب بيارم ، من هم با همون کوچيکيم رفتم و براش يه ليوان آب آوردم ، همينکه اومدم آبو به دستش بدم ، پام به لبه قاليچه گير کرد و ليوان از دستم افتاد و شکست ، بعد پدرم هم به خاطر اينکه يه ليوان شکستم ، آنچنان تنبيهی منو کرد که از همون موقع يادم مونده ، بيچاره مادرم هم اون روز به خاطر من چقدر کتک خورد . اميدوارم که الان اون دنيا خدا از سر تقصيراتش نگذره ، که تمام بيچارگيهای من و تمام خانوادم تقصير اونه .سال اول دبستان بودم و بايد به مدرسه ميرفتم ، ولی پدرم مخالف درس خوندنم بود ، ميگفت بايد تو خونه بشينی و تو کارهايی که مادرت با خودش به خونه مياره کمکش کنی تا بيشتر بتونه کار بياره ، ولی مادرم اصرار داشت که من هم مثل بقيه خواهرام به مدرسه برم ، برای همين به پدرم قول داد که بيشتر کار کنه و پول بيشتری در بياره .روز اول مدرسه ها شد و من با يک دست لباس کهنه و کثيف و با کيف برادرم که دو جاش وصله شد بود به مدرسه رفتم ، اون روز مادرم سر کار نرفته بود و منو به مدرسه برد ، توی اون منطقه همه فقير بودن و بچه ها هم همه لباساشون کهنه و پاره ، خلاصه اين جوری درس خوندن من آغاز شد . ۳ سال گذشت ، تو اين سال چه رنجها که نکشيديم ، ۱ برادرم خودکشی کرد ، دو تا از برادرام به جرم حمل مواد دستگير شدن و يکی از خواهرام هم به ناچار با مردی که ۲۰ سال از خودش بزرگتر بود ، ازدواج کرد ، حالا چهار نفر يا به قول بابام نون خور اضافی از خونمون کم شده بود ، آخه بابام ما هارو نون خور اضافی حساب ميکرد .يادم تو همون دوران پدرم از تو کيف خواهرم که ۴ سال از من بزرگتر بود يک شيشه لاک پيدا کرد ، از اونجايی که از اون خشک مقدسا بود اون روز پدرم خونه رو مثه جهنم کرد و خواهرمو تا جايی که جا داشت ، با کمربند لعنتيش کتک زد ، آخه عقيده داشت اين چيزا رو نبايد به خونه بياريم ، يعنی کسی حق نداشت ، دختراش که همه مثه زندانيا بودن و حق داشتن هيچ چيزی رو نداشتن حتی عقيده داشت کهخدختراش طلا هم نبايد داشته باشن .از اونجايی که بد بختها هميشه بد بختتر ميشن ، پدرم شد معتاد و به طور خيلی علنی جلوی بچه هاش مواد مصرف ميکرد ، اون موقع ۱۲ ساله بودم ، پدرم ديگه به طور کامل کار رو گذاشت کنار و اون هم شد خونه نشين و با اينکه علاقه شديدی به درس خوندن داشتم ، من و خواهر ديگرم که قبلا گفتمو از درس خوندن بازداشت و مجبور کرد که همراه مادرم بريم خونه های پولدارها کلفتی ، اون هم هر چی ما در مياورديمو ازمون ميگرفت و خرج مواد لعنتيش ميکرد . چه خونه ها که برای تميز کردن نميرفتيم ، يکی از يکی بزرگتر و خوشگلتر ، وقتی بچه های اونا رو ميديدم واقعا دلم برای خودم ميسوخت ، چون ما در خونمون حتی تلويزيون نداشتيم ، ولی تو خونه اين پولدارها چه خبر که نبود و چه اتاقهايی که اين بچه پولدار ها نداشتن .خلاصه يه روز که با مادر و خواهرم به خونه برگشتيم ، ديديم به غير از پدرم ، يک مرد ديگر هم تو خونه بود ، مردی حدود سن پدرم ، اولش فکر کردم که يکی از اون همچراغهای بابامه و اومده اينجا تا با بابام مواد بکشه ، ولی يه کم که گذشت فهميديم که نه اين آقا خواستگار خواهرم ، بابام ۵۵ هزار تومن ( اون موقع ) بهش بدهکار بود و از اونجايی که ما اين همه پول نداشتيم ، اون مرده هم گفته بود که اگه خواهرمو بهش بدن ، بيحيال پولاش ميشه و پدر کثافتتم با اين پيشنهادش موافقت کرد . خواهرم اصلا باورش نميشد ، يعنی هيچ کدوممون باورمون نميشد ، ولی کی جرات داشت رو حرفه پدرم واسته ، اون روز خواهرم به خاطر اينکه فقط نظرشو در مورد اون مرد ابراز کرده ، آنچنان کتکی از پدرم خورد ، داداشامم که يکی از يکی بی غيرت تر ، از اونجايی همشون عين بابام معتاد بودن ، موافق اين ازدواج بودن ، چون اون پول موادی بود که به اون مرد لعنتی بدهکار بودن .خواهرم در عين ناراحتی و اجبار به خونه بخت رفت ، ولی چه خونه بختی ، حالا من و مادرم تنها شده بوديم ۳ سال به همين صورت گذشت و من ۱۵ ساله شدم ، من و مادرم روزهای ۲ شنبه در خونه ای بسيار بزرگ کار ميکرديم ، که صاحبان اون خونه دختری هم اندازه من داشتن ، و بيشتر وظيفه من تميز کردن اتاق اون بود ، که فقط اتاقش دو برابر خونه ما بود و انواع و اقسام وسايل تفريحی رو داشت ، من و اون کم کم با هم دوست شديم ، به سوری که اون هم در تميز کردن اتاقش به من کمک ميکرد . ۱۶ ساله بودم که درم گفت : ديگه وقته ازدواجه منه و بايد با پسر يکی از دوستاش ازدواج کنم ، همون روز هم پسره با پدر و مادرش اومدن خواستگاريم ، پسر هم تابلو بود که مثه باباش معتاده ، ولی نه از اون معتادهای خراب ، خلاصه قيافشم که افتضاح ، هميشه دوست داشتم با مردی ازدواج کنم که معتاد نباشه و يه کم هم به سر وضعش برسه ، ولی اين هم معتاد بود و هم نه معيار ديگه رو داشت ، برای همين تصميم گرفتم که روی پدرم بايستم و با اين ازدواج تحميلی مخالفت کنم .وقتی اونا رفتن ، رفتم جلوی پدرم ايستادم و بهش گفتم که من به هيچ عنوان با اين پسره ازدواج نميکنم ، هنوز حرفم تموم نشده بود ، که پدرم آنچنان سيلی به من زد ، که سرم سوت کشيد ( و بعدا فهميئم به خاطر همون سيلی گوش طرف راستم کر شد ) و بعدشم شروع کرد به فحش دادن ، برادرام هم از پدرم حمايت کردن . ديگه داشتم ديوونه ميشدم ، اون شبو تا صبح گريه کردم ، اتفاقا روز بعد هم خونه همون دوستم که خيلی پولدار بود بايد ميرفتيم کارگری ، اونجا که بوديم دوستم مريلا ( همون بچه پولداره ) ، متوجه شد که خيلی ناراحتم و من هم تمام ماجرا رو براش تعريف کردم ، مريلا خيلی منو دلداری داد و وقتی فهميد که هيچ راهی جز ازدواج با اون پسر ندارم ، بهم گفت که بهتره از خونه فرار کنم ، پيشنهاد جالبی بود و من تا حالا بهش فکر نکرده بودم ، بهش گفتم تا هفته ديگه که دوباره بايد خونشون ميرفتم فکر ميکنم .تو راه هم که داشتيم خونه ميرفتيم ، نقشه فرار از خونه رو برای مادرم تعريف کردم ، و اون منو به اين کار تشويق کرد ، يعنی واقعا ازدواج با اون پسره شالاتان بد تر از مردن بود ، و بهترين کار ممکن در اون وضعيت فرار بود . تو اون يک هفته کلی فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که تنها فرار ممکنه منو از دست اين پدر کثافت نجات بده . هفته بعد که خونه مريلا بوديم بهش گفتم که فرار موافقم ، اون روز موقع که بايد ميرفتيم مريلا اومد و يک بسته به من داد و گفت توش ۱۰۰ هزار تومن پوله و گفت که اين حتما لازمت ميشه ، واقعا خوشحال شدم و ميرلا با تموم وجود در آغوش گرفتم . شب فرار فرا رسيد ، پدر و برادرام که خوابيدن ، ديگه آماده فرار از خونه شدم ، مادرم همش گريه ميکرد و قسمم ميداد که اونو از خودم بی خبر نزارم و من بهش قول دادم .همه جا تاريک بود و من به سمت وسطهای شهر به راه افتادم . همه جا تاريک بود و شهر خلوت خيلی وحشتناک بود ، يک لحظه تصميم گرفتم که برگردم ، ولی بعد با خودم گفتم که نه ، حتی اگه بميرم هم به اون خونه بر نميگردم . آدمهايی که اون موقع شب در خيابون بودن ، همشون مثل من بد بخت بيچاره بودن ، نگاه های مردها واقعا وحشتناک بود .همين جور داشتم بدون هدف در شهر راه ميرفتم ، که ماشين نيرو انتظامی رو دادم و ياد نصيحت مريلا افتادم که گفت اگه دسته نيروهای انتظامی بيفتی بد بختی ، برای همين سريع رفتم خودم در پشت درختی مخفی کردم ، واقعا شانسم گرفت که منو نديدن ، در همون هنگام صدای دختری اومد که داشت منو صدا ميزد ، رفتم طرفش ، صورتی پر از آرايش داشت و يه وضع زننده ، رفتم سراغش و گفت : چيه تو هم مثه من الافی و خونه نداری . من هم گفتم نه . اونم گفت : پس فراری هستی . گفتم آره . يه نگاه به سر و روم کرد و گفت : بهت ميخوره هيچی نداشته باشه . گفتم نه ، فقط يه مقدار پول دارم . وقتی شنيد که پول دارم ، لحن صحبت کردنش خيلی بهتر شد و گفت که ميتونه در ازای گرفتن پول به من جا بده . قبول کردم و ۲۰هزار تومن بهش دادم ، وقتی اون پولا رو ديد ، گفت : بهت نميخوره اينقدر پول داشته باشی ، اسم من مژگانه و فقط يادت باشه اونجا که رفتيم کسی نفهمه پول و پله داری ، که سه سوت تيغيدنت .با هم راه افتاديم و بعد از ۱ ساعت پياده روی به خونه نيمه خرابيه ای رسيديم ، با کمی هل دادن در و باز کرد و رفتيم داخل ، يک خونه قديمی بود پر از اتاق بود که توی هر اتاق پر از آدم ، بيشتر اتاقها چراغش خاموش بود ، به پشت در يه اتاق رسيديم که چراغش روشن بود ، مژگان در رو باز کرد و داخل شديم ، يک اتاق کوچک که ۵ دختر ديگه داخلش بودن ، بعصيها خواب بودن و يکی ۲ تاشون بيدار که اونها داشتم با هم ورق بازی ميکردن ، مژگانو منو به اونا معرفی کرد و گفت که يه چند وقتی مهمونشونم ، اونا هم منو پذيرفتن . شب اول دور خونه هم گذشت صبح که شد همه دخترا با آرايشهای مختلف و با مانتو کوتاه و يک وضع تابلو بيرون رفتن و قرار شد من تو اتاق باشم و براشون غذا درست کنم ، مژگان هم بهم نصيحت کرد که اصلا با کسی از همسايه ها صحبت کنم .۶ ماه گذشت و من همون جا بودم ، با بقيه دخترا خيلی رفيق شده بودم و تازه فهميده بودم که اونا چی کاره هستن ، البته برام فرقی نداشت ، چون اونا هم مثل من بد بخت بودند و از روی بيچارگی به خود فروشی میپرداختند ، من هم اونجا بودم و زندگيمو ميکردم ، پولامم ديگه تموم شده بود ، ولی مژگان تذاشته بود که من از اونجا برم ، يک چند وقتی بود که يک مردی به اون خونه ميامد و ميرفت و بيشتر از همه هم اتاق ما رو زير نظر داشت ، يک روز مژگان با خوشحالی اومد و گفت که هر کی دوست داشته باشه ، ميتونه با اون مرده که مياد اينجا به دوبی بره و مرده گفته : ما متونيم باهاش بريم و اونجا اينقدر کار زياده که ديگه نميخواد دست به کارای کثافت بار بزنيم . اين خبر باعث خوشحالی همه شده بود ، من هم همين طور چون ميدونستم اگه برم دوبی و کاری گير بيارم ميتونم خيلی زود پولدار بشم ، ولی غافل از اينکه بعضی از آدما چقدر ميتونن کثافت باشن . همه دخترا آمادگيشونو اعلام کردند و قرار شد که همگی به همراه اون مرده به بندر بريم و از اونجا با لنج و يا قايقی به دوبی بريم . ديگه خودمو خوشبخت ميديدم ، ولی بازم يه کم استرس داشتم و يا اگه اونجا کاری پيدا نشه ، ولی هيچ کدوممون فکر نميکرديم که اون مرده بخواد به ما خيانت کنه ، ما هم از روی سادگی به اون مرده خبيث اعتماد کرديم ، نگو که اون همه ما رو به اين عربهای عوضی فروخته بود ، البته اينو بعدش فهميدم .ساعتهای ۲ شب بود که اون مرده به همراه چند گردن کلفت ديگه اومدن جايی که ما دخترا بوديم و گفتن که حالا وقتشه و با اونا تا جايی که بايد سوار قايق ميشديم رفتيم ، به اونجا که رسيديم گفتن بايد بريم داخل کيسه گونی تا کسی متوجه حضور ما نشه ، اولش خيلی ها از جمله خود من مخالفت کرديم ، که يکی از اون مردها اسلحه ای در آورد و گفت که ما چاره ای به غير از اين کار نداريم ، تازه اونجا بود که اون مرده گفت که چه بلايی سر ما آورده و همه ما رو به چند عرب فروخته و وسط آب قراره ما رو به عربها تحويل بدن . هيچ کدوممون باورمون نميشد . به زور تو کيسه گونيمون کردن و همينکه اون قايق خواست راه بيفته ، متوجه شدم که در گيری پيش اومده ، سرم رو از تو کيسه در آوردم و ديدم که اون مردها با نيروهای انتظامی در گير شدن ، ديگه نگهبانی بالا سرمون نبود و منو مژگان فرار کرديم ، اگه فقط دو دقيقه دير تر کرده بوديم ما هم مثل بقيه دخترا به دست نيروهای انتظامی افتاده بوديم ، ديگه من و مژگان تنها و بوديم و هيچ پولی هم نداشتيم ، از شهرمون هم که خيلی دور شده بوديم . ، چون قبل از اينکه ما رو تو کيسه بکنن ، هر چی پول داشتيم رو گرفتن ، از شهر خودمون هم خيلی دور بوديم ، اون وقت شب همه جا ساکت و وحشتناک بود ، نميدونستيم بايد چی کار کنيم ، مژگان ميگفت که بهتره بريم کنار جاده اصلی واستيم شايد ماشينی اومد و ما رو سوار کرد . برای همين به سمت جاده ای که از شهر خارج ميشد راه افتاديم ، حدود ۲ ساعت پياده دفتيم تا رسيديم به اون جاده ، ساعت حدودای ۵ بامداد بود و ما همين طور کنار جاده راه ميرفتيم ، هر از گاهی يک ماشين رد ميشد و بوقی برای ما ميزد ، وقتی ميفهميد که ما ميخوام از بندر عباس به مشهد بريم ، راهشو ميگرفت و ميرفت ، ديگه داشتيم نااميد ميشديم ، خسته و کوفته بوديم که يک تريلی اومد و برای ما نگه داشت ، وقتی از مقصدمون با خبر شد و همچنين وقتی فهميد که ما هيچ پولی نداريم گفت که اون هم مسيرش مشهد و به يک شرط ما رو سوار ميکنه و شرطش هم اين بود که ما يک جوری در راه خستگی رو از تنش در بياريم و يا به زبون ساده تر يه حالی بهش برسونيم . من اولش مخالفت کردم ، ولی مژگان گفت که اصلا تو کاريت نباشه و نميزارم به تو حتی دست بزنه و گفت اين تنها شانس مايه ، ولی بازم من مخالفت کردم که مژگان به زور منو سوار کرد ، راننده تنها بود و شوفر نداشت و ما رفتيم جلو نشستيم و همين که ماشين راه افتاد ، من از فرط خستگی خوابم برد ، وقتی چشمامو باز کردم ديدم که ماشين واستاده و ساعت حدود ۱۰ است ، دور و برم نگاه کردم و ديدم کسی نيست * که ديدم صداهايی جيغ مانند از عقب مياد ، تريلی طرف يک حالتی داشت که پشته صندلياش حالت تخت خواب بود ، تازه اومدم سرمو برگردونم که راننده از پشت دستشو گذاشت روی سينه هام و شروع کرد به مالوندن ، اصلا انتظار همچی کاری رو نداشتم که يک دفعه صدای مژگان اومد و با داد گفت : عوضی مگه قرار نبود به اون کار نداشته باشی و راننده هم بيخيال شد ، سرمو برگردونندم که ديدم مژگان و راننده به صورت لخت تو بغل هم هستند و راننده مشغوله ، وقتی چشمم به چشم مژگان افتاد از خجالت سرشو برگردوند طرف ديگه ، حالم داشت به هم ميخورد از اين که چقدر بعضی ها بی شرفن و چقدر بعضيها بد بخت .يک نيم ساعت بعد ماشين راه افتاد ، البته اينو بگم که راننده ماشينو به جاده خلوت و پرتی آورده بود ، راه افتاديم کم که رفتيم راننده نگه داشت و گفت که من و مژگان بريم در قسمت بار و در جايی پنهان شويم ، چون داشتيم به پليس راه ميرسيديم ، ما هم رفتيم در جايی که فقط ميگی برای پنهان کردن آدم ساخته شده بود مخفی شديم . من ديگه در راه اصلا با مژگان حرف نزدم ، اون هم همين جور بيشتر تو فکر بود و يکبار به حال خودش شروع کرد به زار زار گريه کردن ، واقعا حق داشت چون هيچوقت انسانی پيدا نميشد که بدون هيچ چشمداشتی دو دختر رو از بندر عباس تا مشهد مفت ببره . شب شد و راننده ماشين رو در محلی ساکت و خولت نگه داشت و موقع خواب مژگان بيچاره رو صدا کرد تا با هم همبستر بشن ، وقتی مژگان ميخواست بره برگشت و به من گفت : که به خدا از روی اجبار اين کارو ميکنم و رفت . دوباره صبح شد و ماشين راه افتاد ديگه به مشهد نزديک شده بوديم و آخرين پليس راهها بود ، که گفتن بايد ماشين رو بگردن ، البته ما جامون جوری بود که راننده مطمئن بود ديده نميشيم ، ولی نميدونم اون مامورها چه طوری تونستن مارو پيدا کنن ، بله ماشين توقيف شد و ما هم در بازداشتگاه همون پليس راه بازداشت شديم ، البته به اضافه راننده . نميدونم چقدر اونجا بوديم ، ولی فکر ببيشاز ۱۲ ساعت بود که در بازداشتگاه باز شد و مردی حاجی مانند با کلی ريشو و تسبيح وارد شد و اول ما رو يه نگاهی کرد و گفت : دو دختر فراری در قسمت بار يک تريلی ، جالبه ، ميدونين که ما ميتونيم شما رو ببريم بديم به کانونی جايی يا اونا شما اينقدر نگه ميدارن تا به گه خوردن بيفتين و يا هم برميگردونتون پيش خانواده هاتون ، ولی يک راه حل بهتر است ، که شما ميتونين همين فردا آزاد بشين و تازه ما شما رو با ماشين عقديتی سياسی هم ميبريم تا ديگه کسی جرات گير دادن به شما دخترهای خوشگل رو نداشته باشه و هر جا هم خواستين پيادتون ميکنيم .مژگان پرسيد که اين راه حل دوم چيه . که اون مرده گفت يعنی شما نميدونين ، راه حل دوم اينه که شما با ما امشبو تا صبح صفا کنيم ، اينو که گفت برق تمام وجود منو گرفت ، اصلا نميتونستم باور کنم که کسی با اين حاضر مومن گونه تا اينقدر پست باشه ، منو مژگان اولش امتناع کرديم ، ولی اون حاجيه يکی تو گوش مژگان زد و گفت فکر کردين دسته خودتونه ، همينکه گفتم و بعد دو تا سرباز رو صدا زد و اونا اومدن ما رو بردن ، هرچی مژگان اون موقع داد زد که من اينکاره نيستم و اونا هر بلايی ميخوان سر خود مژگان بيارن ، تو گوشش نرفت و من رو هم بردن ، ترس عجيبی گرفته بودم ، اصلا فکر نميکردم کارم به اينجا بکشه ، منی که به اميد يک زندگی بهتر از خونه لعنتی فرار کرده بودم ، حالا داشتم به سمت تباهی ميرفتم ، خلاصه ما رو به اتاقی ديگه ای بردن و اون دو سرباز ، به اضافه خود حاجی اومدن و حاجی هم در رو قفل کرد ، هر چی داد ميزديم هيچ فايده ای نداشت اون دو تا سرباز به صورت وحشيانه ای شروع کردن به در آوردن لباسهای مژگان و خود حاجی هم اومد سراغه من ، دستی به صورت کشيد و روسريمو در آورد ، هر چی قسمش دادم که اينکارو با من نکنه ، فايده نداشت ، ديدم اينطوری فايده نداره به سمتش حمله ور شدم ، که يکی از اون سربازها با باتوم محکم زد پشت پام و من هم افتادم زمين و از درد با خودم پيچيدم ، مژگان که اين صحنه رو ديد ، اون هم به طرف حاجی حمله ور شد و صورت حاجی رو پنگول کشيد که باعث شد صورت حاجی خونی بشه ، حاجی هم کمربندشو در آورد و به جون مژگان افتاد و اون يکی از سرباز ها هم با باتوم افتاد به جون مژگان ، بعد که حسابی مژگان رو زدن ، دو تا سربازها اونو کشون کشون از اون اتاق بيرون بردن ، حاجی هم اومد بالای سرم و شروع کرد به در آوردم لباسام ، اصلا نميتونستم باور کنم ، ولی حالا من خودمو به صورت لخت در دستان يک آدم حيوون نما ميديدم ، ولی اون اصلا عين خيالش نبود و با دست شروع کرد به مالنودن تمام بدنم ، داشتم گريه ميکردم و قسمش ميدادم ، ولی هيچ فايده نداشت ، حاجی شروع کرد به درآوردن لباساش ، منو تو بغل گرفت و تن پر مو و کثافتشو به تن لطيف من ميماليد ، يه کم که گذشت شورتشو هم در آورد و منو خوابوند و شروع کرد کيرشو مالوندن به صورتم ، و اشکامو با کيرش پاک کرد ، ولی من بازم داشت گريه ميکردم که اون کيرشو کرد تو دهنم و بهصورت وحشيانه تا ته کرد تو دهنم ، داشت حالم به هم ميخورد ، سرمو برگردوندم و بالا آوردم ، حاجی که اينو ديد از ساک زدن من منصرف شد و بدون معطلی کيرشو کرد تو کسم ، سوزش بدی در کسم حس کردم و فهميدم که پرده بکارتم پاره شده ، حاجی کيرشو کشيد بيرون و خونه از کسم راه افتاد ، همون موقع به سربازاش گفت که بچه ها اين باکره بود و دوباره کارشو شروع کرد ، ديگه گريه نميگردم و ديگه برام فرقی نداشت که دارن باهام چی کار ميکنن ، چون ديگه آب از سرم گذشته بود .اينقدر در حين کرده شدن بيحال شده بودم که خوابم برده بود و وقتی چشمامو باز کردم ديدم تو بازداشتگاهم و از مژگان خبری نبود . خيلی گرسنم بود ، چون از ديروز هيچی نخورده بودم ، يک حس عجيبی داشتم ، يک حالت در قسمت کسم بود ، ميدونستم که به خاطر اين است که پرده ديگه ندارم ، داشتم ديوونه ميشدم ، دلم به حال مژگان ميوسخت ، چون به خاطر من اينقدر کتک خورده بود ، و حالا هم هيچ اثری ازش نبود ، شروع کردم به داد و فرياد زدن ، که يکی از همون نگهبانهای ديشبی اومد و در بازداشت گاه رو باز و کرد و اومد به من گفت چه کرگته ، که من هم گفتم مژگان رو کجا بردين ، اولش نخواست جواب بده ، ولی اينقدر قسمش دادم که بگه تا اينکه گفت همون صبح زود فستادنش به کانون ، اينو گفت و رفت ، واقعا ناراحت شدم ، چون هميشه می گفت که اگه سرو کارش به کانون بکشه ، حتما خودکشی ميکنه ، مطمئن بودوم که ديگه اونو نميدونم و الان هم ديگه نميدونم کجای و چه بلايی سرش در اومده ، واقعا وقتی مملکتی به حق زن و دختر و حتی حق حقوق دخترهای فراری توجه نميکنه ، خب معلوم که همين جوری ميشه ، خلاصه اون روز هم تا شب توی اون پاشگاه بودم که فکر کنم حدود ساعتهای ۱۱ شب بود که يکی اومد در پاسگاه رو باز کرد و گفت که به خاطر قول حاجی حالا قراره منو با ماشين عقیدتی سياسی به شهر ببرن ، و همين کار رو کردن ، از اونجا تا مشهد حدود يک ساعت و نيم طول کشيد و بعد ماشين رو گوشه ای نگه داشت و منو مثل يک حيوون از ماشيت پرت کدند بيرون و ماشين راه افتاد و رفت . هوا سرد بود و من هيچ پولی نداشتم ، دوست داشتم توی خيابون داد بزنم که چه بلايی سرم آوردند و يا برم شکايت کنم ، ولی ميدونستم فايده نداره و توی اين مملکت کی به فکره يک دختر تنها و بيچاره هست و کی دلش برای همچی دختری ميسوزه .تصميم گرفتم برگردم به خونه و تمام ماجرا رو برای مادرم تعريف کنم و از پدرم هم معذرت خواهی کنم و با همون پسری که به خواستگاريم اومده بود اگه قبول کنه ، ازدواج کنم ، تو زندگی تو اون خونه از زندگی با اين فلاکت بهتره ، جايی که منو پياده کرده بودن ، تقريبا ميشه گفت نزديک خونه ما بود ، شروع کردم به پياده رفتن ، خيلی راه رفتم ، حدود ۳ ساعت در تاريکی شب پياده روی کردم ، تو اون هوای سرد تا اينکه بالاخره به خونمون رسيدم ، بيش از ۱ سال بود که از اون خونه فرار کرده بودم و حالا دوباره برگشته بودم ، در خونمون با کمی هل دادن باز شد و من رفتم تو ، ولی چه صحنه ای ديم ، پدرم که نبود و مادرم هم در بستر افتاده بود و خواهرم که قبلا گفتم با مردی همسن بابام بود خونه ما بود و البته اون موقع خواب بود که از صدای در بيدار شد ، و وقتی ديد اومد منو بغل کرد و فقط گريه کرد و همش ميگفت کجا بودی ، من هم تصميم گرفته بودم که اوضاع رو بد تر نکنم و اون ماجرای بازداشتکاه رو تعريف نکنم ، که الکی گفتم تهران بودم و کار ميکردم و حالا برگشتم ، و گفتم که تمام پولامو رو دزدين و بعد من ازش پرسيدم که چرا مامان ايطوری شده ، بابا کجای و چطور تو تونستی از شوهرت اجازه بگيری و بيای ،و اون هم گفت که بابا و يکی از داداشام رو به خاطر حمل مواد مخدر دستگير کردن و حدود سه سال براشون بريدن و گفت که مامانم هم هفته پيش در موقع کلفتی خونه يکی از پولدارها از بالای نردبون افتاده و به اين روز در اومده و صاحبخونه هم حتی يک قرون برای خرج بيمارستان مامان نداده ، و همچنين گفت که شوهرم فقط يک هفته اجازه داده تا اينجا بيام و خدا تو رو رسوند ، وگرنه مجبور بودم مامان رو تنها بزارم و برگردم به اون جهنم سابقم ، تو که نميدونی تو اون خونه چه خبره ، تازه اين يک هفته هم که اجازه داده به خاطر اينه بوده که خود شوهرم مسافرت بوده و فردا حتما مياد دنبالم .روز بعد شد و همون صبح شوهر خواهرم اومد خونه ما و با داد و فرياد خواهرمو برد خونشون و حالا من شدم و تنها ، خواهرم گفته بود که بايد برای مادرم دوا بگيريم چون همه دواهاش تموم شده بود ، ولی هيچ پولی اون موقع نداشتيم ، نميدونستم بايد چی کار کنم ، دوست داشتم از همه چيز انتقام بگيريم ، از خودم از مردم ، از اينکه به اين راحتی عفتمو از دست داده بودم ، ديگه نميخواستم کلفتی کنم ، تصميم خودمو گرفته بودم ، ميخواستم از فردا برم دنباله فاحشگی ، تمام راههاش رو هم از مژگان ياد گرفته بودم ، چون ديگه چيزی برای از دست داشتن نداشتم .شب شده بود و ميخواستم برم ، با لوازم آرايش کمی که داشتم ، آرايش مختصری کردم ، ولی از اونجايی که خودم خوشگل بودم ، با همون اندک آرايش خيلی خوشگلتر شدم ، راه افتادم به سمت شهر ، ساعت نه و نيم شب بود که بالای شهر رسيده بودم ، واقعا زندگی در اين منطقه از شهر يک جور ديگه ای بود ، خيلی از آدمهايی که در بالای شهرها زندگی ميکنند ، اصلا نميتونن تصور کنن که زاغه نشينی و زندگی درحومه شهر چقدر ميتونه وحشتناک باشه ، ۹۰ درصدشون هم تا حالا اون مناطق پايين شهر رو نديدن ، همين جور داشتم با خودم فکر ميکردم که چرا من نبايد توی يک خانواده ثروتمند به دنيا آمده باشم و يا چرا اينقدر بايد بدبخت باشم ، يک لحظه از تصميمی که گرفته بودم منصرف شدم و امودم برگردم خونه ، ولی خب ديگه راهی برام نموتده بود ، احتياج وحشتناکی به پول داشتم ، رفتم کنار خيابون واستادم ، استرس وحشتناکی داشتم ، دو دقيقه نگذشت که چند تا ماشين جلوی پام ترمز زدن ، يکيشون يک هوندا سوييک قرمز بود ، از ماشينش خوشم اومد و طرفش رفتم ، جوونکی ۲۰ ساله پشت نشسته بود ، در جلوی ماشين رو باز کردم و سوار شدم ، اون پسری که سوار ماشينش شده بودم ، از اينکه بدون هيچ گونه حرفی و يا هيچ پرسشی در مورد قيمت سوار شده بودم تعجب کرد ، خب حق هم داشتم ، چون هنوز آماتور بودم ، خلاصه قرار شد برای دو ساعت ۶۰ هزار تومن بگيرم .پسرک جلوی يک رستوران خيلی شيک نگه داشت و گفت که پياده شم . بريم با هم غذا بخوريم ، حالم اصلا خوب نبود ، وای چه جايی شيکی بود ، بيشتر مشترياش دختر و پسرهای جوون بودن ، رفتيم پشت يک ميز دو نفره نشستيم ، گارسون اومد و پسره سفارش دو تا پيتزای مخصوص رو داد ، غذا رو آوردن ، اصلا ميلی به خوردن نداشتم ، ولی خب دلم نميامد از پيتزا بگذرم ، چون هميشه آرزو داشتم هر شب شام پيتزا بخورم ، شام رو خورديم و به سمت خونه پسره راه افتاديم ، اصلا با پسره حرف نميزدم ، يعنی حرفی برای گفتن نداشتم ، اون هم هيچ حرفی نميزد ، به خونشون رسيديم ، يک خونه ويلايی شيک و بزرگ ، دو تا بوق زد و يکی در رو براش باز کرد و رفتيم تو . خونه بسيار شيک و بزرگی بود ، چراغهای ساختون خاموش بود ، خلاصه رفتيم تو ، پسره که اسمش حامد بود گفت که مامان و باباش برای سر زدن به خواهرش رفتن به فرانسه و اون تنهای ، پسره ساده ای بود ، ولی از اون پولدارها که نميدونن پولهاشون رو چه طوری خرج کنن ، از کارم پشيمون شده بودم ، ولی ديگه دير شده بود ، چون حامد داشت اتاق خواب رو آماده ميکرد ، بغض گلو رو گرفته بود ، روی يک مبل نشستم و به فکر فرو رفتم ، به کاری که ميخواستم بکنم و اينکه چرا بايد اينقدر بدبخت باشم ، حامد اومد و دستمو گرفت و با خودش به طرفه اتاق خواب برد ، به اتاق خواب رسيديم ، يک اتاق بزرگ با يک تخت فوق العده زيبا و نرم ، حامد دو تا ليوان رو پز از مشروب کرد و يکيشو به من تعارف کرد ، اولش گفتم نميخوام ، که حامد گفت : بيا بخور ، که حالش با اين بيشتر ، ليوان رو سر کشيدم ، يک حالت بدی به هم دست داد ، ميخواستم بالا بيارم ، حامد يک ليوان ديگه برام پر کرد ، مثل ديوانه ها اون رو هم سر کشيدم ، سرم داشت گيج ميرفت ، حامد اومد و شونه هامو به طرف عقب هل داد و منو رو تخت خوابوند ، دستشو از زير لباسم کرد تو شروع کرد به ور رفتم با سينه هام ، يه کم ور رفت بلند شد و سريع لباساشو در آورد و يک کاندوم سر کيرش کشيد و دوباره اومد سراغم ، حالم اصلا سر جاش نبود ، مست مست بودم ، هوای خنکی به تنم خورد و فهميدم که حامد لباسامو در آورده ، داشت مثل ديوانه ها سينه هامو ميخورد ، داشتم شهوتی ميشدم ، انگشتمو به سمت کسم بردم و شروع کردم به فرو کردن انگشتم تو کسم .تو يه عالم ديگه ای بودم ، که يه دفعه سنگينی رو بردن حس کردم و بعدش حس کردم يه چيزی داخل کسم رفت ، دردم گرفت ، حامد روم خوابيده بود و داشت کيرشو تو کسم عقب جلو ميکرد ، از شدت حشر داشتم ديوونه ميشدم ، هنوز مست بودم و برام مهم نبود که دارم چه گناهی عظيمی رو مرتکب ميشم .همون طور که روی تخت خوابيده بودم ، حامد اومد و پاهامو گذاشت سرشونش و شروع کرد به کردنم از کون ، درد عجيبی داشت ، ولی داشتم لذت ميبردم . خلاصه يک ۲۰ دقيقه ای حامد هر کاری خواست کرد تا اينکه خواست آبش بياد ، سريع کاندوم رو از سر کيرش برداشت ، و دو تا دست رو کيرش کشيد و آب کثافتش ريخته شد روی من ، بعد يک دستمال آورد و آبشو پاک کرد و خودشو انداخت تو بغلم ، اثر مشروبها داشت از بين ميرفت ، حامد شروع کرد به لب گرفتن ، ديگه بی حس و حال شده بود ، من هم همين طور ، تا اينکه همون جور خوابم برد ، چشمامو که باز کردم ساعت نرديکای ۱۲ بود ، حامد لباساشو پوشيده بود ، ولی من همون جور لخت بودم ، حامد گفت : خواب خوبی بود ، من هم گفتم : ببخشيد خيلی خسته بودم ، بعدشم اون همه مشروب و اون همه تقلا باعث شد خوابم ببره ، حامد گفت پاشو لباساتو تنت کن تا ببرم يک جايی برسونمت ، بلند شدم لباسامو تنم کردم ، رفتم دست و صورتمو شستم ، داشت حالم از خودم به هم ميخورد ، از اينکه چقدر پستم و چه قدر هرزه ، اومدم بيرون و سوار ماشين حامد شديم ، حامد منو تا جايی تقريبا نزديکای خونمون رسوند و وقتی که خواستم پياده شم يک بسته صدتايی هزاری به من داد و گفت : قرارمون شصت هزار تا بود ، ولی چون زيادی به هم حال دادی صدتا بهت دادم ، بعدشم گازو گرفت و رفت .دوست داشتم اون پولهای لعنتی رو آتيش بزنم ، ولی حيف که به اون پولها احتياج داشتم ، به سمت خونه راه افتادم ، ساعت يک و نيم نصفه شب بود که به خونه مون رسيدم ، مادرم بيدار بود و با زحمت گفت که کجا بودی و بعدش سرفه امونش نداد و همون جور سرفه کرد ، سريع براش يه ليوان آب آوردم و دادم خورد و گفتم ، مگه دکترتون نگفته نبايد حرف بزنين ، خب بيرون بودم و طول کشيد بيام . دوست نداشتم تو چشماش نگاه کنم ، ازش خجالت ميکشيدم ، ميترسيدم از چشمام بفهمه که چه گناه عظيمی کردم ، بلند شدم و رفتم يک گوشه نشستم ، پولها رو در آوردم و گذاشتم جلوم ، چرا بايد بعضيها برای رسيدن به پول دست به همه کار و بدبختی بزنن ، ولی بعضيا شب ميخوابن صبح بلند ميشن و ميبينن پولهاشو دو برابر شده ، ولی کاريش نميشد کرد ، تو هموين فکرها بودم که خوابم برد ، صبح که بلند شدم ، اولين کاری که کردم اين بود که رفتم برای مادرم دوا بخرم و ۸۰ هزار تومن پول اون دواها رو دادم ، واقعا چرا بايد خرج دوا و درمون که يکی نيازهای مهم جامعه هست اينقدر گرون باشه ، چرا بايد دو تا بسته قرص با يک آمپول ۸۰ هزار تومن بشه ( تازه دو سال پيش ) ، واقعا اونهايی که اين پول رو ندارن بايد چی کار بکنن ، بعد ميگن چرا آمار زنهای خيابونی و يا آمار دزدی و جرم و جنايت زياده ، خب معلومه ديگه وقتی کسی در فقر دست و پا بزنه ، خب معلومه که دست به هر کاری ميزنه تا بتونه يه کم خودشو از منجلاب فقر و نداری بيرون بکشه ، وگرنه هيچ زن و يا دختری برای لذت سکس و يا از رو شکم سيری دست به خودفروشی نميزنه ، فقط يک عده اون بالا نشستن و همش شعار ميدن ، که اين وضع خوب ميشه ، ولی روز به روز وضع اين مردم بدتر ميشه و خانواده های بيشتری به جمع فقرای اين مملکت اضافه ميشه ، چرا بايد اينقدر خانواده فقير و تهيدست وجود داشته باشه ؟ کی وضع ايرانی جماعت اينقدر اسفناک بوده ؟ واقعا اين هم پول نفت و گاز و سرمايه های مليمون کجا ميره ؟

تولد کیارش

ماجراي اين بارم برمي گرده به دي ماه سال پي تولد يكي از دوستام(كيارش)... فكر كنم 26 دي ماه بود كه همگي دعوت شديم به تولد دوست پسرم خيرسرش همه دوستامو هم دعوت كرده بود منم از اونجايي كه مي خواستم يه ذرهحالشو بگيرم به دوستام گفتن هر چند نفر كه دوست دارن بيارن تا حسابي توخرج بيوفته منم منم نكنه و چون غذا رو بيرون سفارش داده بودن مي دونستمكه حسابي حالش گرفته مي شه.از اونجايي كه به ظاهر (و البته در باطن) دختر مثبتي هستم مامان كيارش منرو نهار دعوت كرد و خواهش فرمود كه ناهار هم اونجا باشم بعد از كلي كلاسگذاشتن قبول كردم ساعت 11 بود كه كارم تو آرايشگاه تموم شد و راهي خونه كيرش( ببخشيد كيارش) تا لباسهامو كيارش برام بياره تو و جاي ماشين رو عوض كنهمنم با راهنمايي خواهر كيارش رفتم تو و ديدم پدر محترمه هم تشريف دارن ...عجب باباي كوني داشت جلو زنش چنان گوشة لب منو بوسيد كه اثر روژم رويلبش موند منم زود احوالپرسي رو تموم كردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوضكنم و منتظر كيارش شدم وقتي اومد تو اتاق كمكم كرد تا لباسامو عوض كنه(بهونه بود...) خلاصه وقتي لباس پوشيدم و مي خواستم برم بيرون كيارش گفت :«هستي جان بعد از ناهار هر وقت صدات كردم بيا بالا آخه مامان و خواهرم ميخوان برن آرايشگاه و بابا هم عادت داره بعد از ناهار چرت بزنه.» منم باخنده گفتم:« باشه، ولي فكر نمي كنم امروز بابات بخواد بخوابه» ناهار رو باهم خورديم ، در حين ناهار نمي دونيد چند بار تلفن داشتم ديگه حسابي عصبي شدهبودم همه مي خواستن آمار بدن كه چند نفري مي يان راستش كيارش با من ودوستام كلا دقيقا 36 نفر رو دعوت كرده بود ولي اين طور كه من حساب مي كردمنزديك به 73 نفر مي شديم.ناهار رو كه خورديم باباي كونيش شروع كرد با من بحث كردن از همه جا حرفكشيد وسط تا اين كه خواهر كيارش رفت آرايشگاه و مامانش خونه موند (فكركنم فهميد دودول آقاي پدر ياد هندوستان كرده ) وقتي اين طور شد يه كمخيالم راحت شد و كيارش هم تا فهميد رفت بالا و با صداي بلند گفت:« هستي جونبيا بالا مي خوام برات گيتار بزنم» منم معذرت خواهي كردم و رفتم طبقهبالا... صداي گيتار كيارش رو مي شد شنيد به محض اين كه از در اتاق رفتم توكيارش در رو پشت سرم بست و با تعجب ديدم كه صداي نوار بوده و تمريناش روضبط كرده، كيارش هم از پشت محكم بغلم كرد و گفت: «هستي دلم براي لبات يهذره شده». منم سريع گفتم : « بيخود حوصله دوباره آرايش كردن رو ندارم»،و بعد هم با يه لحن مظلومانه اي گفتم: «كيارش جون هستي بي خيال شو» گفت:«دختر خجالت بكش مگه تو بلد نيستي خودتو آرايش كني خوب ديگه بحث بي بحث تاساعت 6 بعد از ظهر كلي وقت داريم».- « تو خجالت بكش مامان و بابات پائين نشستن و تو اين بالا واسه خودت حالمي كني»- «با بابام راحتم بهش گفتم كه كار دارم و به مامان هم گفتم مي خوام باهستي حرف بزنم مزاحمم نشيد»خلاصه به هر طريقي بود كيارش راضيم كرد كه موقعيتش رو درك كنم و معتقدبود كه بهترين هديه تولد براش اينه كه يه خلوت درست و حسابي داشته باشهاونم 3 ساعت. منم ازش قول گرفتم كه نخواد دراز بكشم چون حوصله مرتب كردنمو رو ندارم و اونم قبول كرد.چشمتون روز بد نبينه آدم مگه چقدر توان داره 3 ساعت اونم يا روي صندلي ياسر پا. ولي خيلي حال كردم آخه تا حالا موقعيت اين مدليشو تجربه نكرده بودمكيارش هم زود نوار رو زد اولش كه زود تموم نشه.منم نشستم روي مبل و كيارش با يه لب كوچولو شروع كرد واقعا تبحر خاصيداشت اصلا لبامو محكم نمي بوسيد يه كاري مي كرد كه دلم مي خواست لبامو گازبگيره ولي اون اين كار رو نمي كرد.خيلي آروم زبونشو مي كشيد روي لبام و گاهي اوقات هم مي يومد سمت چونم و يهگاز كوچولو از چونم مي گرفت كيارش تو يه چشم بهم زدن لباساشو در آورد و بايه شلوارك جلوم وايستاد و بد هم لباساي منو در آوردن البته از اونجايي كهيه بلوز كشي تنم بود خيلي راحت در مي يومد و سوتينم هم از جلو باز مي شدخلاصه كلي خوش به حالش شد و بعد از اين كه سوتينم رو در آورد شروع كرد بهخودن سينه هام با چنان ولعي مي خورد كه يه لحظه فكر كردم اين بچه حتي وقتيشيرخواره بوده از سينه مامان جونش شير نخورده وقتي نگاه منو ديد خودش خندشگرفت و گقت:« هستي به جون خودم دارم مي ميرم از شق درد اگه امروز هم جورنمي شد حتما يه جا رو گير مي آوردم تا با هم بريم اونجا و آروم دست منو كهكنار صورتش بود بوسيد.و بهد هم بلند كردم و ازم خواست بايستم منم همون كاري كه مي خواست رو انجامدادم راستش يه كم دلم براش سوخت. و همون طور كه ازم لب مي گرفت دستاش آروماز روي سينم اومد روي پهلوهام و بعد هم رفت سراغ زيپ شلوارم كه از بغلباز مي شد و شلوارمو زيپشو باز كرد چون شلوارم نخي بود خيلي راحت از تنمجدا شد منم براي اين كه لباس زيرم معلوم نشه يه شورت نيمه سفيد پوشيدهبود. همون طور كه بدنمو لمس مي كرد منو برد طرف ميز تحريرش و منو نشوند رويميز و ازم خواست پامو بذارم روي لبه صندلي كه يه كم بالاتر باشه و خودشخيلي سريع روي زانوهاش نشست و سرشو گذاشت وسط پام اولي با دست يه كمباهام ور رفت حسابي تحريك شده بودم و تمام بدنم درد مي كرد از طرفي هم اصلابه كيارش دسترسي نداشتم وقتي كيارش حالمو ديد موقعيتش رو يه كم عوض كرد ودستشو آورد طرف دهنم منم انگشتشو كردم تو دهنم و با انگشت وسطش مشغولشدم كه مي دونستم خيلي دست داره و اونم با نوك زبونش چوچولمو مي لرزوند.هم برام لذت بخش بود و هم اينكه خيلي خسته شده بود.بعد از اين كه كيارش حسابي تحريكم كرد بلند شد و روبروم ايستاد و شروعكرد لب گرفتن منم با دستم شلواركش رو كشيد پائين و خودش كمك كرد و چونكيارش خان معتقداً كه شرت اذيتشون مي كنه با پائين كشيدن شلواركش كيرشانگار از قفس آزاد شده بود، منم با كيرش ور مي رفتم خلاصه بعد از نيم ساعتكيارش خان حالش جا اومد و به قول يكي از دوستام مجبور شد از دستمال كاغذياستفاده كنه. وقتي هر دومون خسته و نالان نشستيم روي كاناپه من سرموگذاشتم روي سينه كيارش و نوك سينشو بوسيدم اونم ازم تشكر كرد و همون طوركه سرم روي سينش بود سرمو بوسيد در همون حين بود كه صداي در اومد و باباجان كيارش گفت: «كيارش يه دقيقه بيا اونم سريع زير پيرهنش رو پوشيد و رفتجلوي در خيلي جالب بود باباش وقتي ديدش گفت خسته نباشي

سایت

اون روز خيلي كارم زياد بود از دانشگاه اومده بودم سر كار و سركار هم اون قدر كار داشتم كه مجبور بودم تا دير وقت بمونم ديگه همه رفته بودن و من هم كارهامو تموم كرده بودم و يه نگاهي به چند تا سايت سكسي كردم و داشتم كارهام رو جمع ميكرد كه برم خونه يه دفعه ياد يه آهنگ افتادم و شروع كردم به زمزمه كردن وسط آهنگ يه جمله بود كه ميگفت يكي مياد من ميدونم و من در حين زمزمه يه دفعه قافيه شعر رو درست كردم و باهاش ميخوندم كه يكي بياد منو بگاد و همينطور داشتم زمزمه ميكردم و ميزم رو جمع ميكردم كه يه دفعه سرم رو آوردم بالا و ديدم كه يه ارباب رجوع با چشماي قهوه اي و قد بلند با لبخند داره به من نگاه ميكنه يه دفعه هول شدم وسريع گفتم كه بفرمايين گفت من با شما كار داشتم ولي مثل اين كه كار شما واجب تره متوجه منظورش نشدم گفتم چه كاري گفت همين شعري كه ميخوني خواستم عكس العمل نشون بدم ولي تا توي چشماش نگاه كردم يه لرزي توي سينم افتاد كه ديدم حيفه پسر به اين خوشگلي رو ازدست بدم ولي نتونستم چيزي بگم و فقط نگاهش كردم اونم دست من رو گرفت و از پشت ميز به سمت خودش كشيد بعد هم همونطور كه هاج و واج توي بغلش بودم منو به سمت در كشيد و در رو بست و لباش رو گذاشت روي لبم و شروع كرد با عجله دو تا از دكمه هاي مانتوم رو باز كرد و دستش رو برد روي سينم و شروع كرد به ماليدن و خودش رو به من چسبوند و كيرش رو فشار داد به كسم بعد دستش رو آورد پايين و زيپ شلوارم رو كشيد پايين و دكمه شلوارم رو هم باز كرد بعد زيپ خودش رو كشيد پايين و كيرش رو در آورد و از لاي زيپ شلوارم گذاشت لاي پام تا داغي كيرش رو روي كسم حس كردم تمام بدنم لرزيد ولي از اين كه يه وقت نگهبانها بيان و توي اين وضع ما رو ببينن خيلي ميترسيدم گفتم الان كسي مياد اونم در رو قفل كرد و گفت اگه كسي اومد صدامون در نمياد تا بره و شلوارم رو تا زانو كشيد پايين و منو برگردوند حالا روي من به ديوار بود و سينه هام به ديوار چسبيده بود اونم كيرش رو گذاشته بود لاي پام من يه كم باسنم رو دادم عقب تا كيرش خوب به وسط كسم ماليده بشه كيرش با آب كسم خيس شده بود خواست بكنه داخل كسم كه بهش گفتم من دخترم گفت يعني فقط لا باشه منم با ناز گفتم نميدونم و يه كم باسنم رو بيشتر به عقب دادم اون هم كيرش رو گذاشت دم كونم و به آرومي فشار داد تا اون وقت نفهميده بودم كه اندازه كيرش چه قدره و به محض اين كه فشارش رو دم كونم حس كردم فهميدم كه اگر منو پرم كنه حتما پاره ميشم از فكر اين كه اي كير بره داخل كونم داشتم از خوشي پر در مياوردم آخه من درده فشار كون دادن رو خيلي دوست دارم كيرش رو آرو آروم ميكرد توي كونم و من از درد لبام رو گاز ميگرفتم و دستام رو به ديوار فشار ميدادم كه از درد فرياد نكشم وقتي همه كيرش رو داخلم فرو كرد ازدرد قرمز شده بودم خيلي خوب بود حتي وقتي براي بار اول كون ميدادم اين قدر درد نداشت ولي اين درد رو از همون بار اول دوست داشتم ولي ميدونستم كه گشاد نميشم آخه كون من يه خاصيت خوبي داره فقط كافيه يك ساعت از كون دادنم بگذره تا دوباره كونم جمع بشه و به همون حالت اول در بياد حتي اگه بزرگ ترين كير دنيا تو كونم رفته باشه بعد از يه ساعت با كوچكتريت كير دنيا هم باز كونم درد ميگيره ولي در اين كير يه چيز ديگه بود اونقدر به من حال داد كه ديدم داره آبم كنده ميشه اونم داشت حركاتش رو تند تر ميكرد تا اين كه گفت داره آبم مياد گفتم بريز داخل كونم آخه من فشار گرم آب رو توي كونم خيلي دوست دارم يه دفعه حس كردم كه داخلم گرم شد و گرما و فشار آبش رو داخل خودم حس كردم آب منم كنده شده بود خيلي وقت بود كه كسي سرپايي من رو نكرده بود آخرين بار وقتي 15 سالم بود پسر همسايمون توي شهر خودمون توي زير زمين سرپايي لاي پام گذاشته بود و اين اولين باري بود كه كسي سرپايي اونم بدون اين كه دولا بشم كيرش رو توي كون من ميكرد اون قدر خوب بود كه همون موقع تصميم گرفتم هميشه سرپايي كون بدم مانتوم رو انداختم پايين و بدون اين كه شلوارم رو بكشم بالا دكمه هام رو بستم و با احتياط از اطاق اومدم بيرون كسي توي راهرو نبود بهش گفتم خوب سريع برو و خودم هم رفتم دستشويي خودم رو تميز كردم و آرايش كردم و از محل كارم اومدم بيرون خيلي جالب بود تا يك ساعت پيش فكر ميكردم كه امروز بد ترين و سخت ترين روز زندگيم بوده والان آرزو ميكردم كه كاش هر روز مثل امروز باشه

خاطره میتراوسارا

من ميترا با سارا دوست صميمي هستيم که حدودا 3 سال پيش با دوتا دوست ازدواج کرديم بنام پرويز و محب . بهمين خاطر رفت و آمد ما زياد بود و هر هفته با هم بوديم. و معمولا شوخي هاي ناموسي هم زياد با هم مي کرديم . من و سارا در مورد شوهر هايمان زياد با هم شوخي مي کرديم و اينکه چطور مثلا ديشب با هم سکس داشتيم ، و يا در مورد شوهر يکديگر و نحوه سکس آن بحث مي کرديم . فيلم هاي نيمه سوپر که صحنه هاي زيادي هم داره رو خيلي راحت با هم نگاه مي کرديم . يه شب نشسته بوديم و ماهواره داشت فيلم نيمه مي داد و سارا بين محب و پرويز خوابيده بود و داشتند فيلم نگاه مي کردند که من رفتم آجيل اوردم و گذاشتم وسط . محب ( شوهر سارا ) گفت ميترا بيا ببين چه فيلم قشنگيه . منم گفتم که خوب معلومه که قشنگه ، وگر نه شما مرد ها مجبور نبوديد که حمال گوشت اضافي براي ما زنا باشيد ، و همه خنديدند . بعد من رفتم اينتر نت کار کنم و به سايت شما برخوردم و در مورد فانتزي سکسي و دستانهاي سکسي خاص آن . که همه رو صدا کردم و گفتم ببينيد که اينجا چه خبره .همه اومدند و کمي با هم آن رو خوانديم و پرويز خواست که به قسمت عکس ها بره که سارا زد بدستش و گفت خجالت هم خوب چيزيه و پرويز هم بلند شد که با شوخي سارا رو بزنه و سارا فرار کرد رفت تو حال و پرويز هم افتاد دنبالش و ديگه من متوجه چيزي نشدم . محب هم گفت بزار يه داستانشو بخونيم . من و محب با هم خونديم و بعد بسراغ قسمت دوستيابي رفتيم و من گفام تو رو خدا نگاه اين بد بختها چقدر با زحمت دنبال يه دوست خوب هستند و خنديدم . محب دستوش گذاشت رو رون پام و گفت بريم عکساشو نگاه کنيم . گفتم بده و محب به حال اشاره کرد برگشتم و با کمال تعجب ديدم سارا داره کير پرويز رو ساک ميزنه و محب لبخندي زد و من و بوسيد منم ادامه دادم و يک دفعه محب محکم دستشو کرد تو کسم و منو انداخت رو تخت من همونطور که دراز کشيده بودم ديدم سارا با کير پرويز مشغوله ، منو که ديد کير پرويزو در آورد و در همون حال که چشمش به من بود شروع به ليسيدن کيرش کرد ، منم در همون حال پاهام ازهم باز کردم و بردم بالا تا اونم ببينه که شوهرش چه حرفه اي داره کس منو مي ليسه . محب لخت شد و شروع کرد به کردن منو ،در همين حين هم من داشتم داد مي زدم و صداي پرويز هم از اونور بلند شد و معلومه که سارا ول کن کيرش نبود و شروع کرد به در آوردن لباسهاش و پرويز هم لخت شد من که ديگه داشتم از شدت هيجان مي مردم داد زدم منو بکن ، سريعتر بکن . پرويز سارار رو بغل کردد و آورد رو تخت پبش ما و گذاشتش اونور تخت و هر کدوم از يک طرف تخت مشغول کردن و گائيدن زن ديگري شدند بطوري که صورت منو سارا پيش هم بود و من شروع کردم به مکيدن لب سارا . يه دفه پرويز کيرش از کس سارا در آورد و اومد بالاي سر من و کرد تو دهنم. ديگه داشتم مي مردم دو تا کير مرد ، دوتا مردي که خيلي دوستشون داشتم ، داشتند منو سرويس مي کردند . منم داشتم داد مي زدم و هيچي اونجا نبود بجز خوشي . بعد از چند لحظه سارا اومد و شرو کرد به ليسيدن کس من ، ديگه اوج هيجان بود يه کير تو دهنم ، يه کير تو کونم و يه لب داغ داشت چوچوله منو حسابي مي ليسيد . سارا طوري خم شده بود روي من که که کسش بالاي صورت من بود و داشت کسم رو مي ليسيد . بعد از يه مدت پرويز کيرش از دهن من در آورد و کرد تو کون سارا که يه هو سارا شروع کرد به داد زدن ، و منم شروه کردم به ليسيدن کس سارا . و از نزديک مي ديدم که کير پرويز تو کون سارا مي ره و در مياد خيلي بهم حال مي داد . محب هم کيرش رو در اورد و شروع به گائيدن دهن سارا کرد و سه تايي بجون سارا افتاديم . سارا که حسابي به ارگاسم رسيده بود حسابي تو دهنم ترشح کرد و مزه داغ اون آبش تو دهن بود . که يه هو محب آومد بالاي سرم و کيرش رو با فشار کرد تو دهنم و انگار تمام آب بدنش داشت مي رفت تو دهنم ، پرويز هم که مشغول جر دادن کون سارا بود کيرشو در آورد و کرد تو دهن سارا طوري که از گوشه دهن سارا آب پرويز مي زد بيرون .صبح که بيدار شدم ديدم لخت تو بغل پرويز خوابيدم . از اون موقع به بعد ما هر ماه دو بار اين فانتزي رو داريم که بسيار لذت بخش است .

خاطره شیده

اسم من شيده است.من سی ساله ام.بدبختانه من یک شوهر خیلی سرد دارم که هر چند ماه یکبار به سراغ من میاید.بر عکس من زنی خیلی حشری هستم.چند وقت قبل وقتی که شوهرم خانه نبود من یک فیلم سکسی دیدم که دیوانه ترم کرد.مجبور شدم برم توی خیابون دنبال یک نفر بگردم ولی کسی رو گیر نیاوردم.البته چند تا ماشین برای من بوق زدند و ترمز کردند ولی راستش علیرغم اینکه خیلی حشری بودم ولی ترسیدم سوار ماشین بشم .نااميد به طرف خونه برگشتم نزديکی های خونه چشمم به يک نمکی افتاد و کسی که گاری نمک رو ميراند يک پسر حدود۱۵ ساله بود. مقدار زيادی نون خشک تو خونه داشتم به پسره گفتم بياد بالا تا نون خشکه ها رو ببره.همينجوری که از اشپز خونه گونی نون خشکه رو میاوردم و پسره هم دم در ایستاده بود.یکهو فکری از ذهنم گذشت و به پسره گفتم بیاد تو ویک لیوان چایی بخوره اولش گفت نه ولی بعد که اصرار کردم امد تو و نشست روی مبل.رفتم توی اشپزخونه تا کتری رو بذارم ويک شربت هم درست کردم و امدم کنارش نشستم.همينجوری که داشت شربتو ميخورد دستمو انداختم پشت گردنش و گفتم از زن خوشت مياد.طفلک خجالتی بود يا شايد هم ترسيد گفت منظورتان چيه من هم گفتم مثلا اگر همين الان تو رو ببوسم خوشت مياد و بدون اينکه منتظر جوابش بشم صورتش رو بوسيدم اول کمی خودشو کشيد کنار ولی وقتی که کيرشو از روی شلوار گرفتم کمی ارام شد و شروع کردم ازش لب گرفتن طفلک هيچکاری نميکرد.چون بدنش کثيف بود گفتم بريم حمام .لختش کردم و وقتی به شلوارش رسيدم خيلی مقاومت کرد ولی من بزور شلوار و شورتشو دراوردم چه کير نازی داشت تا بحال کير پسر ۱۵ ساله نديده بودم.بردمش زير دوش و شروع کردم صابون زدن به تنش در عين حال هم با کيرش بازی کردم ولی کيرش بلند نميشد.پس از اينکه حسابی شستمش بردمش بيرون از حمام وفيلم سوپر رو براش گذاشتم و همچنان با کيرش ور ميرفتم تا اينکه به من گفت خانم من تا بحال زنی رو نکردم و ميترسم.کلی دلداريش دادم تا ترسش بريزه در همين حال فيلم به جايی رسيد که زن هنرپيشه داشت کير مرد رو ميخورد.يکهو به من گفت تو ميتونی مثل تو فيلم کير منو بخوری؟من يکه خوردم چون تا بحال کير شوهرم را هم نخورده بودم ولی ظاهرا چاره ای نبود.همونطور که روی صندلی نشسته بود .من هم امدم روی زمين نشستم و لای پاش رو باز کردم کيرش همچنان خوابيده بود برای همين وقتی کيرشو کردم تو دهنم کيرش و خايه هاش همه با هم رفت تو دهنم.پس از کمی مکيدن احساس کردم کيرش داره بلند ميشه لذا با اه و ناله بيشتر کيرشو خوردم تا اينکه کاملا راست شد.کيرشو از دهنم دراوردم و نگاهش کردم به بزرگی کير شوهرم که هر چند ماه يکبار اونو ميديدم نبود برای همين از کير کوچک اين بيشتر خوشم امد.دوباره کيرشو گذاشتم تو دهنم و شروع به مک زدن کيرش کردم ديگه هيچی حاليم نبود چشمام رو بسته بودم و لذت ميبردم که ناگهان گرمی اب کيرش رو توی دهنم حس کردم خواستم کيرشو از دهنم در بيارم که ديدم کار از کار گذشته و اب کيرش رفته تو دهنم برای همين گذاشتم تا اخرين قطره اش رو توی دهنم خالی کنه.دروغ نگفته باشم از مزه اب کيرش که کمی هم شور بود بدم نيامد برای همين هم تمام ابشو قورت دادم.پس از انروز هر وقت که شوهرم سر کار بود من به اون پسره ميگفتم بياد تا دهن و صورت منو پر از اب کيرش کنه.البته مدتی است که از اون هيچ خبری ندارم و هر چقدر هم پرس وجو کردم پيداش نکردم.برای همين من دنبال يک پسر فقط ۱۴ يا ۱۵ ساله ميگردم تا برايش ساک بزنم تا اب کيرشو تو دهن و صورت من خالی کنه.

معلم دینی

حدود 7 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشه براي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خيلي جذاب بود با اينكه با اون پوشش كاملا اسلامي مغنه و چادر مشكي و بدون كوچكترين آرايش خيلي خوشكل بود و دل هر پسرجوني رو به لرزه مي انداخت . اون روز هم خانم مولائي شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائي هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد . من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم.واي خداي من چه عكسهاي تحريك كننده اي بود .عكس يه پسر بود كه كير شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون يك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جيغ مي كشيد . بي اختيار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زيپ شلوارم رو پائين كشيدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهاي كسم رساندم و آرام آرام با لبهاي پف كرده شروع به بازي كردن كردم . حالا ديگه كاملا حشري شده بودم دستم رو به كسم فشار مي دادم و از اين كار اذت بيشتري به من دست مي داد. همه كسم رو توي دستم مشت كردم و چشم هايم رو بستم و سعي مي كردم توي ذهنم خودم رو جاي همون دختري كه توي عكس بود جا بزنم . دقايقي به همين شكل و سرم رو روي كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو مي ماليدم .پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم .ديگه از خودم بي خود شده بودم كه يك دفعه احساس كردم بالاي سرم كسي ايستاده .همينجوري كه سرم روي كتاب بود چشم هايم رو باز كردم چادر سياه خانم مولائي رو جلو چشمام ديدم سرم رو از روي كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهاي داخل كتاب نگاه مي كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود .نگاهي غضبناك به من كرد و كتاب رياضي من رو با عكسها برداشت و به طرف ميز خودش رفت . دنيا روي سرم داشت خراب مي شد و دلهره عجيبي داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چيزي متوجه نمي شدم پيش خودم مي گفتم شايد به قول اين بچه حزب الهي ها نمي خواد آبروي منو جلوي همكلاسيام ببره . بالاخره انتظار بسر رسيد و همينكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم .......... شما بعد كلاس بمونيد باشما كار دارم . بچه ها يك به يك از كلاس خارج شدن اما هيچكدوم از اونها موضوع منو نمي دونستند بعد اينكه من و خانم مولائي تنها شديم رو به من كرد و گفت : پريسا خانم اين عكسها چي هستند كه داري وقت خودت رو با اونا تلاف مي كني و .......... بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم .بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائي رفتم .توي راه همش دلهره اين رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه يا توي مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوي همه مي ره .با اين فكرها به جلو در منزل خانم مولائي رسيدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مولائي بود پس از پرسيدن ((كيه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: پريسا تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همينطوريكه به وضعيت حال و پذيراي نگاه مي كردم روي يه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائي شدم . بعد چند لحظه خانم مولائي از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود . خانم مولائي جلو آمد و بعداز احوال پرسي و روبوسي با من تعارف كرد تا روي مبل بشينم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بيارم . من حالا با ديدن اون و رفتارش خيالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خيلي سوالات ديگه پيش آمده بود و با ديدن وضعي كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوري كه توي ذهنم تصور ميكردم تن و بدن مناسبي داشت . سينه هاش رو به بالا و كاملا ايستاده بود طوريكه مثل خود من كه 19 سال بيشتر نداشتم سينه هام اونجوري نبود. خلاصه خانم مولائي شروع به صحبت شد و اين بار لحن كاملا ملايم و حتي تحريك كننده هم داشت . توي صحبتهاش اشاره به اين موضوع كرد كه اون يك زن لزبين(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آيا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم يا نه و...... بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسي صحبت كرديم خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا دوست دارم كه منو تحريك بكنه و آموزش هاي درست خود ارضائي رو به من ياد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائي رفتيم. اتاق خواب بسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد . اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد . درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر. بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم . حالا ديگه فقط شرت و سوتين تن بود آهسته زبون خودش رو از لاي سوتين به وسط سينه هام رساند و آرام آرام شروع به لسيدن كرد احساس لذت شديدي به من دست مي داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتيشو از تنش در آورد و بعد هم سوتين من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكيدن نوك پستونام شد من چشم هايم رو بسته بودم و از اين وضعيت لذت مي بردم . همينجوري كه داشت پستونامو مي ليسيد و با دست ديگه اون يكي پستونامو مي ماليد با بوسه هاي پي در پي به سمت پائين حركت كرد و به شرتم رسيد آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهاي كسم رو بوسيد بعد نفس عميقي كشيد و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهاي كسم ماليد و با هربار فشار دادن زبونش لبهاي كسم رو از هم بيشتر باز مي كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقيقه ليسيدن كسم رو به من كرد گفت : عزيزم دوست داري تجربه سكس از عقب رو بكني با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوري .لبخندي به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هايم رو به بندم و توي ذهنم به آلات مردي فكر كنم . اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم . روي من دراز مي كشيد و كس خودش رو به كونم مي ماليد . از فرط لذت هردو بي اختيار جيغ مي كشيديم و از يكديگر مي خواستيم كه بيشتر ادامه بديم. خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا مي خوام كه بيشتر از اين اذت ببرم و تجربه آميزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسيدم چطوري كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با ميوه جات مثل خيار موز ارضا’ مي كنم بعد با يه لبخند ديگه گفت :مي خواي تو هم تجربه كني . نه خانم آخه مي ترسم ترس چيه عزيزم با يه خيار نازك شروع مي كنيم مگه نمي خواي بيشتر لذت ببري چرا اما! اما نداره عزيزم بيا بيشتر لذت ببريم ما كه با جلو كاري نداريم بعدش هم كسي متوجه نمي شه لذتش هم از جلو بيشتره بعد رفت و با يك خيار كوچك برگشت توي اتاق با آرامي كنارم نشست و جوراب مشكي خودش رو از پاهايش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالاي تخت خواب و با لنگه ديگه چشم هايم رو بست ازش سوال كرد واسه چي چشمهام و دستام رو بستي گفت : عزيزم چون اولين بارت هستش اولش كمي درد داره اما سعي كن خودتو شل نگه داري بهد كه عادت كردي شروع به لذت كردن مي كن چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخيلات ذهني باشه .بعد شروع كرد به ماليدن خيار به اطراف باسن و كونم و لاي باسنم مي كشيد طوري كه با فشار به مقعدم مي خورد يه ترس و دلهره عجيبي داشتم و هربار نوك خيار رو نزديك كونم مي كرد بي اختيار باسنم رو جمع مي كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز مي كرد و دوباره خيار رو به مقعدم مي ماليد . بعد احساس يه جسم سرد روي كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم اين چيه گفت:چيزي نيست عزيزم كرم نيوا هستش مگه نمي خواي دردش كم باشه بعد شروع كرد به ماليدن كرم به همه جاي كونم و بعضي وقت هم با نوك انگشت سعي مي كرد توي مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع مي شدم .يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردماي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه . بسم تورو به خدا بسم ديگه اما خانم مولائي بدون توجه به التماسهاي من و با حرفهاي عزيزم چيزي نيست تحمل كن الان بره تو ديگه عادت مي كني فشار رو بيشتر مي كرد . يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم . صداي نمي شنيدم و ديگه ناي جيغ كشيدن نداشتم چند لحظه به همين حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس مي كردم كه بالاخره خانم مولائي همه خيار رو داخل كونم كرده . سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد . راست مي گفت كم كم داشت از اين وضعيت خوشم ميومد همنجوري كه خيار توي دستش بود و عقب جلو مي كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو مي بوسيد. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم .چند بار خيار رو كاملا از توي كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بيرون مي كشيد و مجددا تو مي كرد درد تمام بدنم رو مي گرفت اما اينبا از اين درد ها لذت مي بردم .روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد .كم كم تمام بدنم خيس عرق شده بود و با فريادهايم از اون مي خواستم منو بيشتر ارضا’ بكنه . يك بار ديگه خيار رو از كونم بيرون كشيد ولي اينبار كه داشت داخل كونم مي كرد دردش بيشتر بود ولي لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتي خيار توي كونم هم سريع تر شده بود .با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مولائي روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم .يك لحظه حالت رفت وبرگشتي ايستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روي تخت دراز كشيده بودم سرم رو برگرداندم ديدم يه پسر تقريبا 25 ساله روي من دراز كشيده منو كه ديد لبخندي به من زد هنوز فكر مي كردم كه دارم توي تخيلاتم احساس مي كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش از كونم و با فشار دوباره اونو توي كونم كرد حالا ديگه احساس ديگه داشتم توي يك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اينكه با يك پسر دارم آميزش مي كنم دلهره داشتم واز سوي ديگه لذتي كه به من دست داده بود و مي داد مانع از اين مي شد كه مقاومت از خودم نشان بدم به همين خاطر من هم لبخندي به اون زدم و اظهار رضايت كردم اون هم با ديدن اين وضعيت جسارت بيشتر پيدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا ديگه احساس ديگري داشتم .يه پسر داشت منو از عقب مي كرد . واقعا لذتي داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به ياد ميارم تمام بدنم مور مور ميشه در همين موقع پسره آه بلندي كشيد و كيرشرو از توي كونم بيرون كشيد و شروع كرد با دستش كيرش رو ماليد و همه آب مني خودش رو روي باسنم ريخت و با سر كيرش شروع به ماليدن به همه جاي كونم شد بعد هم كيرشرو لاي پاهام فرو برد وروي من خوابيد .هردو ما به ارگاسم كامل رسيده بوديم و منم راضي از اين وضعيت . بعد از آن روز هر موقع نياز به ارضا’ داشتم براي آموختن درس سكس نزد معلم عزيزم مي رفتم

دندان پزشکی

چند وقي بود بد جوري دندانم اذيتم مي كرد از طرف يكي همكارانم يه دكتر توي بالا شهر به من معرفي شد كلي هم از كارش تعريف كرده بود بعد ازتماس با مطبش براي دو روز بعد ساعت 8 شب به من وقت دادن وقتي رسيدم. فقط يه مريض تو اتاق دكتر بود چشمم افتاد به منشي دكتر كه عجب مالي بود يه دختر توپولي سفيد با پستوناي بزرگ و كون گنده و چشماي قهوه اي كه خيلي هم لوند بود ديگه درد دندان يادم رفته بود داشتم تو فكرم با اين خانم خوشگل حال مي كردم!ساعت 8:15 بود كه كار مريض تموم شد منشي بعد از بيرون اومدن از اتاق دكتر من رو راهنمائي كرد كه برم داخل خدا قسمت همه بكنه وقتي رفتم تو يه لحظه جلوي در ميخكوب شدم عجب جائي بود منشي خوشگل دكتر خوشگل تر يه خانم دكتر 32 يا 33 ساله بدون روسري آرايش كرده با يه روپوش سفيد آستين كوتاه كه معلوم بود زيرش هم لباسي نداره چون كرستش قشنگ معلوم بود بعد از سلام و خوش آمد گويي ازم خواست كه روي صندلي مخصوص كارش بشينم بعد منشي رفت بيرون من موندم با خانم دكتر از روي صندلي بلند شد اومد كنارم و شروع كرد به معاينه دندانم وقتي خم شد روي من از بين دكمه هاي لباسش كرست مشكيش قشنگ معلوم شد و من تونسته بودم پوست سفيد بدنش رو ببينم كيرم راست شده بود دلم ميخواست تا صبح فقط من رو معاينه كنه دستم روي جا دستي كنار صندلي بود كه يه لحظه گرماي رون دكتر رو حس كردم دكتر همين جوري چسبيده به صندلي داش رو دندانم كار مي كرد و با من صحبت مي كر.منم كه تو اون حالت نميتونستم چيزي بگم من دستم رو يه كم تكون دادم كه ديدم هيچ به روي خودش نيورد منم دوباره دستم رو ماليدم به رونش مطمئن بودم كه حركت دستم رو حس كرده ولي چيزي نگفت منم جرات پيدا كرده بودم بيشر رونش رو مي ماليدم كه متوجه حركت پاي دكتر شدم داشت پاش رو تكون ميداد كه بيشتر به دست من بخوره!بعد يه دارو به دندانم زد و گفت بايد چند دقيقه صبر كني و رفت كنار كه بشينه روي صندليش چشمش به كيرم افتاد كه حسابي باد كرده بود و داشت خود نمائي مي كرد يه خنده معني دار كرد و گفت معلوم خيلي اذيتت ميكنه!روم نشد چيزي بگم بعد شروع كرد به حرف زدن در مورد شغلم و ... دوباره اومد سمتم و داخل دندانم رو نگاه كرد و گفت امشب نميتونم روش كاري انجام بدم چون عفونت داره بايد دارو استفاده كني چند روز ديگه بياي!حالم گرفته شده بود گفتم حالا يه كم ديگه دارو بريزد كه دردش ساكت بشه!خنديد گفت درد دندان اذيت مي كنه يا شلوار تنگ!باورم نميشد كه اين حرف رو به هم بزنه گفتم هر چه باداباد نهايتش اينه كه بيرونم ميكنه ميرم يه دكتر ديگه گفتم هر دوتاش!گفت براي دندونت كاري نميشه كرد!گفتم براي شلوارم چي؟گفت چون آخرين مريض هستي يه نيم ساعتي وقت داري زيپ شلوارت رو باز كن بزار يه هوايي به اين كوچولو بخوره!چند ثانيه سكوت بينمون بود كه گفت چي شد پس چرا به حرف دكتر گوش نميدي؟بازم سكوت كردم كه خودش اومد زيپم رو باز كرد دستش رو كرد تو شلوار و شرتم و كيرم رو گرفت آورد بيرون انگار داشتم خواب ميديدم لالموني گرفته بودم يه دستي بهش كشيد و با خنده گفت همچين كوچولو هم نيست حق داشت زبون بسته تو اون جاي تنگ بعد صندليش رو كشيد كنارم و شروع كرد با كيرم بازي كردن چشمام بسته بود كه متوجه شدم كيرم رو كرد تو دهنش!بهش گفتم اگر منشي بياد تو چي؟كيرم رو از دهنش در آورد گفت خوب بياد به اونم ميرسه !زياده! و خنديد گفت: نكنه نميتوني دو نفر رو سير كني؟گفتم اينجوري كه شما شروع كردي نه!باز كيرم رو كرد تو دهنش يه كم ديگه ساك زد بعد بلند شد از داروهاي سر كننده دندان زد به كيرم اولش يخ كردم ولي بعد از چند لحظه سري كيرم رو احساس كردم كركره اتاق رو تاريك كرد و با صداي بلند به منشيش گفت پرستو جان اون در ورودي رو قفل كن يبا اينجا كمك من!منشي كه ازاين جا به بعد اسمش رو ميذارم پرستو تا اومد تو اتاق چشمش به من افتاد با خنده به دكتر گفت: سيمين جون اين ديگه چه مدل معالجه است؟دكترم كه اسمش رو از اين به بعد ميذارم سيمين خنده اي كرد و گفت اين وضعش خراب تر از دندانشه!بعد به پرستو گفت يه كم با سرم شستشو بشورش سر كننده زدم اونم يه چشم گفت با سرم شستشو و يه كم گاز استريل اومد سروقت كير من حسابي تميزش كرد و به سيمين گفت تميزش كردم حالا چي كارش كنم؟اونم گفت بخورش خوشمزه است!پرستو خنديد گفت اي شيطون بازم زرنگي كردي گلش رو زدي بعد شروع كرد به در آوردن مانتوش منم كه ديگه به خودم اومده بودم بلند شدم نشستم رو صندلي پرستو مانتوش رو درآورد ديدم اونم فقط يه كرست سفيد زير مانتوش داره يه پارچه پهن كرد روي زمين نشست روش وشروع كرد به ساك زدن مثل فيلماي سوپر شده بود سيمينم كنار ايستاده بود داشت ما رو نگاه ميكرد دستم رو دراز كردم طرفش فهميد باهاش كار دارم اومد جلو دكمه هاي روپوش رو باز كردم و با دستم شروع به مالوندن پستوناش كردم.بعد بهش گفتم روپوشت رو دربيار بعد بهش گفتم برگرد بزار كرستت رو باز كنم اونم همين كار رو كرد.پرستو هم كه مشغول ساك زدن كيرم بود سرش رو بلند كرد به سيمين گفت از كدوم دارو براش زدي سيمين گفت قوي! نترس حالاحالاها خيس نميكنه!پرستو خنديد وبه من گفت شلوارت رو دربيار منم شلوار و شرتم رو در آوردم پرستو باز شروع به ساك زدن كرد و با دستش با تخمام بازي مي كرد و مي كرد تو دهنش منم داشتم پستوناي سيمين رو ميخوردم و ازش لب مي گرفتم بعد سيمين و پرستو جاشون رو عوض كردن پستوناي پرستو رو هم حسابي خوردم لباسم رو دراوردم سيمين رو روي صندلي مريض خوابوندم شلوار و شرتش رو باهم از پاش در آوردم شروع كردم به خوردن كسش واقعا اين دكترا كسشونم با بقيه فرق مي كنه بوي عطري داشت كسش سفيد و گوشتي بدون مو وسطش صورتي خوشرنگ كه من عاشق اين رنگم يه كمي هم آبدار شده بود پرستو هم دوباره رفته بود زير من خوابيده بود داشت ساك ميزد انگار سير نميشد بعد كه حسابي كس سيمين رو خوردم به پرستو گفتم حال نوبت تو.سيمين بلند شد پرستو جاش خوابيد كس پرستو رو هم كه خوب خوردم سيمين گفت بسه بيا ديگه كار رو تموم كن!بعد رفت بالا نشست روي كمد هاي كوتاهي كه تو اتاق بود و پاش رو از هم باز كرد منم همينطور ايستاده كيرم رو با كسش ميزون كردم يه كم ماليدم به كسش كه ناله سيمين دراومد.ميگفت بكن تو ديگه! بسه بعد با يه فشار تموم كيرم رو كردم تو كس سيمين با چند تا حركت سيمين صداش بلند شده بود همش داد ميزد آخخخخخخخخخخخخ جووووووووونبعد كيرم رو از كس سيمين در آوردم به پرستو گفتم نوبت تو پرستو هم يه جون گفت بيا من حاضرم بهش گفت دستت رو بزار روي صندلي خم شو ميخوام از كون بكنمت!كه ديدم گفت نه من كون نميدم كونم همين جوري بزرگ هست هر كاري كردم نذاشت!آخر سيمين عصباني شد گفت از كس بكنش بعد من بهت كون ميدم!حال كردم چون كون سيمين بهتر از پرستو بود ولي روم نشده بود بهش بگم ( همون حجب و حياي دكتر و بيمار )منم كيرم رو كردم تو كس پرستو خواركسه با اين كه از سيمين كوچيك تر بود ولي كسش خيلي گشاد بود كس سيمين بيشتر جذب كيرم بود يه كم كه از كس كردمش به سيمين گفتم من كون ميخوام سيمين دستش رو گذاشت رو همون كمدي كه روش از كس كرده بودمش پاهاش رو از هم باز كرد از پشت نماي كسش قشنگ بود دوباره كيرم رو كردم تو كسش!گفت مگه كون نميخواستي بهش گفتم كست از اين پشت خيلي نماي قشنگي داره دلم نيومد ديگه نكنمش خنديد و گفت بكن بكن خوب مي كني بعد كيرم رو از كسش در آوردم و گذاشتم دم سوراخ كونش يه فشار دادم دادش رفت هوا!بعد به پرستو گفت بهش كرم بده بماله با اين كير گنده اش داره كون من رو پاره ميكنه پرستو خودش برام كرم زد به كيرم منم كرم زدم به كون سيمين اين بار با يه فشار سر كيرم رفت تو كون سيمين يه كم نگه داشتم باز فشار دادم تا ته كيرم رفت تو كونش پرستو هم رفته بود جلوي سيمين روي كمد نشسته بود سيمين داشت كسش رو براش ميخورد منم كيرم رو تو كون سيمين عقب و جلو مي كرد پرستو از لذت جيغ ميكشيد منم با دستم هم چوچول سيمين رو ميماليدم هم با پستوناش باز مي كردم سيمينم چون داشت حال مي كرد بد جوري كس پرستو رو مي خورد بعد ديدم صداي هر دوشون بلند شد منم ديگه آخر كارم بود كيرم رو تا ته تو كون سيمين نگه داشتم و هرسه با هم آه آه كرديم و ارضا شديم تموم آبم رو ريختم روي كمر سيمين بعدم با كمك پرستو آبم رو به تمام پشت سيمين ماليدم بعد پرستو تك تك انگشتاش رو كرد تو دهندش سيمينم با دهنش كير من رو تميز كرد.سيمين با خنده مي گفت من همون دكتريم كه ترتيب مريضاش رو ميداده . تا دندان من درست بشه سه ماه هفته اي يه بار با سيمين و پرستو سكس داشتم . الانم تلفني با هر جفتشون در تماسم و گاهي به بهون دندان درد بهشون سر ميزنم .

حمام شیشه ای

اسمم نيلوفره و تقريبا دو سالي هست كه با احسان ازدواج كردم شوهر مودب و با كلاسي دارم و از دستش راضيم از زندگيم هم بطور كلي راضيم از اونجائيكه هر جفتمون شاغليم از نظر اقتصادي هم مشكل چنداني نداريم همه چيز روال عادي خودش رو طي ميكرد.تا اينكه يه روز صبح زود وقتي ساعت 5:30 ساعت زنگ زد و من بيدار شدم تا برم مقدمات صبحانه را آماده كنم يهو ديدم كه احسان تو جاش نيست اولش تعجب كردم چقدر زود از خواب پاشده چون آدم خوش خوابيه ولي بعد حس فضوليم گل كرد كه ببينم دليل اين كارش چي بوده آروم از جام پاشدم از اتاق خواب بيرون اومدم ولي با شنيدم صداي دوش حمام متوجه شدم كه رفته حمام خيالم راحت شد رفتم در حمام رو اهسته باز كردم و ديدم كه بله ايشون تو حمامه كه يدفه موضوع عجيبي نظر منو بخودش جلب كرد تا يادم نرفته بگم احسان يه مغازه فروش لوازم بهداشتي ساختمان مثل ظرفشويي دستشويي و حمام داره و بتازگي و با اصرار من يدونه از اين حموماي شيشه اي نسبتا مدرن اورده بود خونه البته اگه شما از اين حموما ديده باشيد ميدونيد كه شيش ماته و طرفي كه تو حمومه نميتونه حتي سايه شما رو از فاصله 2 متري ببينه ولي شما ميتونيد حركات فرد داخل حمام رو بصوت محو تشخيص دهيد بگذريم داشتم ميگفتم كه يهو حركات احسان داخل حمام به نظرم عجيب رسيد خوب كه دقت كردم ديدم داره با خودش ور ميره ديدم دستش رو ميكشه هي رو كيرش و ...يكه خوردم تا حالا همچين صحنه اي نديده بودم برام فوق العاده عجيب بود سريع در اصلي حمام رو بستم و رفتم تا چايي درست كنم نميدونسم معني اين كار احسان چيه پيش خودم گفتم بزار از حمام بياد بيرون ازش ميپرسم داشته چكار ميكرده باز پهلوي خودم گفتم بياد بيرون آدمش ميكنم و... اما وقتي خوب فكر كردم ديدم اگه بخوام دعواش كنم كه اون ميتونه علاوه بر انكار كردن تازه مدعي بشه كه من داشتم فضولي ميكردم از طرفي اون كه كار بدي نكرده بود يعني منظورم اينه كه مثلا دختري رو نياورده بود خونه يا ... گفتم اگه ازش بخوام سوالم كنم ممكنه خجالت بكشه و ... تو همين فكرا بودم كه آقا تشريف مباركشون رو اوردن بيرون . سلام كردم . جواب داد تو صورتش نگاه كردم همه چيز عادي بود نه ترسي نه ... انگار كار هميشگيش بود تازه خيلي هم سر حال بود صبحانه رو كه خورديم هر دومون حاضر شديم كه بريم سر كار.تو سرويس اداره همش فكرم مشغول بود . معني اين كارش رو نميفهميدم آيا از من بخاطر اينكه يكم چاق بودم دلزده شده بود ولي رفتارش اينو نشون نميداد . باز ميگفتم نكنه با زن ديگه اي رابطه پيدا كرده ولي از اونجائيكه سر كارش با زندها بسيار كم بود امكان اينم كم بود تو اداره هم همش توي اين فكرها بودم ولي هرچي فكر ميكردم به نتيجه نميرسيدم هم اتاقيم مهناز ازم پرسيد نيلوفر بابا امروز چته چرا انقدر پكري ؟نميدونستم چي بايد بهش بگم با بي ميلي بهش گفتم هيچي بابا و باز به فكر فرو رفتم تو مجله خونده بودم بيش از 95 درصد طلاقهاي ايران بصورت مستقيم و غير مستقيم بخاطر مسائي جنسي صورت ميگيره مثلا همين مهناز هم اتاقيم يك سالي بود كه از شوهرش جدا شده بود خودش ميگفت بخاطر مصرف ترياكه ولي بارها خودم شكايتش رو بابت عدم تمكين جنسي از طرف شوهرش شنيده بودم از طرفي اين بدبخت هنوز مهلت دادگاهش نرسيده بود و پا در هوا بود منم ميترسيدم نكنه احسان من رو قال بزاره . پيش خودم گفتم هر چي كه هست اينه كه اين اتفاق افتاده اولا من بايد مطمئن بشم كه اين كارش ادامه داره دوماً من كه با خودم رو دربايستي ندارم سر خودم رو هم نميخوام كلاه بزارم اتفاقيه كه افتاده بايد ببينم مشكل از كجاست ريشه يابيش كنم و در نتيجه مشكل رو حل كنم . يهو هم اتاقيم مهناز ازم پرسيد نيلوفر بابا امروز چته چرا انقدر پكري ؟ نميدونستم چي بايد بهش بگم ؟! گفتم هيچي يه مسئله بود حل شد . و بعد بهش لبخند زدم و بخودم گفتم ديگه نبايد تا روشن شدم موضوع نه بهش فكر كنم نه خودم رو اذيت كنم . بعد از ظهر كه اومدم خونه سريع مشغول درست كردن ماكاروني شام مورد علاقش شدم . رفتم يه دوش گرفتم موهاي زائد بدنم رو هم زدم يه لباس تنگ هم پوشيدم تا شد ساعت 9 و احسان پيداش شد . با خوشروئي رفتم به استقبالش – سلام عزيزم – سلام ... رفتار خيلي خوبي باهاش داشتم اونم رفتار خوبي با من داشت نميدونستم اين فيلمشه يا واقعا دوستم داره شام رو كه با هم خورديم تا چائي درست ميشد نشستيم با هم ماهواره تماشا كرديم . مخصوصا زدم كانال اسپايس و خودم نشستم وسط باهاش جولوي كاناپه اي كه نشته بود رو زمين اونم دستش رو كرد تو موهام و شروع كرد به بازي كردن با موهام شايد 10 دقيقه از ديدن فيلم نگزشته بود يه يهو كير راست شدش گردنم رو فشار داد برگشتم رو بهش كردم و جفتي خنديديم بعد من هم بلند شدم دستش رو گرفتم بردم اتاق خواب و انداختمش رو تخت و خودم نشستم رو پاهاش اول دكمه هاي پيرهنش رو دونه دونه باز كردم بعد تاپ خودم رو دراوردم و يواش يواش شلوارش رو با حركاتي كه تو فيلماي سوپر ديده بوم درآروردم احساس كردم تعجب كرده بهم گفت بابا استاد! اين كار ها رو تازه از كجا ياد گرفتي!گفتم خودم بلد بودم و شروع كردم به خوردن كيرش فقط بعد از 4 يا 5 بار خوردن شهوت رو تو چشاش خوندم داشت منفجر ميشد يهو ديدم سرم رو از رو كيرش بلند كرد و بعدش بلند شد و منو برگردوند به پشت و خودش از پشت افتار رو من و از پشت كرد تو كسم چنان با ولعي كيرش رو تا ته ميكرد تو كسم كه داشتم جـــــــر ميخوردم اين همون احسان اروم و مودب بود كه مثل اين بكن هاي حرفه اي فيلما داشت يه جنده رو ميگاهيد ؟؟؟ شنيده بودم مردان متولد آبان از بقيه حس جنسيشون قويتره ولي نميدونستم اينقدر. داشتم به همين چيزا فكر ميكردم كه يهو كيرش رو درآورد و آبش با سرعت 100 تا پاشيد رو كمرم گرميش رو احساس ميكردم و بعد از اينكه دو سه تا دستمال كاغذي بهم داد خودش كنارم دراز كشيد از اينكه تونسته بودم راضيش كنم خيلي خوشحال بودم . بعد از اينكه بلند شديم و خودمون رو شستيم و رفتيم چائي خورديم و ... ساعت تقريبا 11:30 شده بود مثل هميشه من كه زود تر بايد از خواب پا ميشدم زود تر رفتم خوابيدم و اون مشغول ديدن ماهواره بود تو رخت خواب داشتم به اتفاق هايي كه امروز پيش اومده بود و منو سر كار!!! گذاشته بود فكر ميكردم . داشتم فكر ميكردم حتما اشتباه كردم شايد اين موضوع برا هر مردي پيش مياد يا ... كه ديدم صداي دوش حمام مياد باز به خودم دلداري دادم كه حتما رفته دوش بعد از كردن بگيره ولي بازم همون حس فضوليم نگذاشت بخوابم اينبار با دقت بيشتري بلند شدم در اصلي حمام رو باز كردم به حمام شيشه اي دقت كردم ولي خوشبختانه ديدم كه داره سرش رو ميشوره اين اولين باري بود كه از اينكه اشتباه كرده بودم خوشحال بودم ! داشتم هيكل زيباي شوهرم رو ور انداز ميكردم كه ديدم اي بابا احسان از كفاي سرش داره رو كيرش ميكشه ...واي خداي من داشت دوباره جلق ميزد اين ديگه عجب اسبيه همين يكي دو ساعت پيش بود كه داشت كس منو جر مي داد . عصباني شدم در حمام رو بستم و اومدم گرفتم خوابيدم . داشتم منفجر ميشدم از عصبانيت با همين فكرا خوابيدم .صبح هم وقتي ساعت زنگ زدت با مشت كوبيدم روش و گرفتم خوابيدم ايندفه ديدم احسان داره تكونم ميده ميگه پاشو پاشو خواب مونديم ديدم بله ساعت نزديك 6:30 و اگه نجنبم از سرويس جا ميمونم سريع حاضر شدم و رفتم و اتفاقا هم به سرويس رسيدم وقتي خواب از كلم پريد ياد اتفاقات ديشب افتادم دوباره حرصم دراومد واقعا نميدونستم با اين آدم چكار بايد بكنم . تو اداره هم كه رسيدم پيش خودم 1000 تا فحش و بد و بيراه بهش گفتم و... ولي باز كه بيشتر فكر كردم ديدم خدا منو خيلي دوست داشته كه الان منو متوجه اين مسائله كرده مني كه هميشه غرق در احساسات بچه گانه خودم فكر ميكردم چون من ارضاء شدم اونم حتما ارضاء شده يا چون آبش اومده پس حتما ارضاء شده اگه اينجوريه پس ديگه جلق زدنش چيه ؟!بازم خوشحال شدم كه تو اين مرحله متوجه شدم اگه بخاطر تنوع طلبي يا ارضاء بيشتر ميرفت سراغ يه زن ديگه اتفاقي كه 1000 بار داره تو روز ميوفته تكليف زندگيمون چي ميشه ؟!تو اين فكرا بودم كه مهناز هم اتاقيم گفت ديگه داري اعصابم رو خورد ميكني ميگي چه مرگته يا نه ؟ يهو جرقه اي تو مغزم روشن شد گفتم هيچي بابا از اين يكنواختي خسته شدم هر روز كار و كار و ... يه سري كس شعر بهم بافتم و تحويلش دادم اونم رو بمن كرد و گفت مرگت اين بود خوب بابا اين كه مشكل هممونه ناراحت نباش فكر ميكني اگه چكار كني از اين حالت در ميآي؟ گفتم هيچي بابا من هيچ هم صحبتي ندارم احسان كه ساعت 9 مياد خسته و كوفته و... اينجا هم كه اينقدر كار هست كه ادم با تو هم نميتونه راحت صحبت كنه . مهناز گفت خوب پس شب بيا خونه من ميدوني كه من تنها هستم بيا خوش ميگذره . منتظر شنيدن همين حرفش بودم گفتم آخه نميشه پس احسانو چكارش كنم اولا شام ميخواد دوما نميزاره من شب خونه كسي بخوابم اصلا بيا يه كاري كنيم تو امشب بيا خونه ما...گفت آخه مزاحمت ميشه گفتم چه مزاحمتي به شوخي بهش گفتم مگه فكر كردي ميخوام برات شام درست كنم و جفتي خنديدم و قرار شد بعد از اداره با سرويس ما بريم خونمون .وقتي رسيديم خونمون گفتم خوب چكار كنيم نظرت چيه كيك درست كنيم از الان ( ساعت6) تا 9 شب كه احسان مياد وقت داريم . من حواسم بود موقع كيك درست كردن حسابي تا تونستم كثيف كاري كردم يعني علاوه بر اينكه ترتيب آشپز خونه داده شد تا تونستم از خمير كيك گرفته تا خامه ماليدم به دست و صورتش تقريبا ساعت 8:30 بود كه كار درست كردن كيك تموم شد و گذاشتيمش تو فر بعد هم نگاهي بش كردم و زدم زير خنده بيچاره مونده بود چرا ميخندم گفت چته ؟گفتم اگه قيافت رو ميديدي ميفهميدي چمه! شدي عينه شيريني اونم رو بمن كرد گفت من خودم قند نباتم شكلاتم آبنباتم... و جفتي خنديديم.بهش گفتم بيا تا احسان نيومده بريم حموم اتفاقا يه حموم باحال خريديم حتما خوشت مياد گفت آخه وقت نميشه هم تو بري هم من برم گفتم اشكال نداره اين حموم با اينكه كوچيكه ولي جاي دونفر ميشه زود ميريم بر ميگرديم اونم قبول كرد و با هم ديگه رفتيم حموم انصافا كه بدن سفيد و قشنگي داشت تو حموم از كوچيكي همش بهم ميخورديم يا كون من ميرفت تو كس اون يا سينه اون ميرفت تو دهن من و ...!!! و جفتي ميخنديدم وقتي صداي كليد انداختن احسان رو شنيدم پيش خودم گفتم الان وقتشه ضرف دو دقيقه سرم رو شستم و به مهناز گفتم من ديگه برم خودم رو خشك كنم و برا تو حوله بيارم بدون اينكه بزارم چيزي بگه بلند داد زدم احسان جون شمايي؟گفت اره و ادامه داد اين كفشاي كيه گفتم مهمونه و بلند تر گفتم احسان جون او حوله منو ميدي ديدم مهناز ميگه الاغ اون الان كه بياد كه منو از پشت شيشه ميبينه رو بهش كردم و با خنده گفتم و منم همينو ميخوام . احسان در اصلي حمام رو باز كرد با اينكه نميديدمش ولي ميدونستم كه او الا داره ميبينه كه دونفر تو حموم هستن نزديك شد و در زد منم در رو تا آخر باز كردم ديدم حوله بدست چشماش شده چهار تا سرش رو انداخت پائين و كمي رفت عقب سري گفتم مهناز دوستمه مشناسيش كه مثل اينكه زبونش بند اومده بود گفت بلههههههههه .از اون طرف مهناز هم خودش رو پشت من قايم ميكرد گفتم چيه تا حالا هميدگه رو نديديد و پريدم بيرون حوله رو كه گرفتم احسان رو با همون لباسا هل دادم تو حموم و درو بستم .الاغ اولين چيزي كه گفت اين بود موبايل . موبايلم خيس شد پولا لباسا درو باز كردم موبايل رو ازش گرفتم و گفتم زود لباساتو درار مهناز هم مثل بچه يتيما كنج حمو م خودشو چسبونده بود احسان پيرهن و شلوارشو درآورد ولي شرتشو نه خودم دست كردم شورتشو كشيدم پايين كه ديدم دستوشو گرفت به تخمش كه مثلا ضايع نشه 100 درصد از فيلمش بود كي از كس به اون توپي بدش ميومد كه اين بدش بياد . خلاصه سرتون رو چه بدرد بيارم درو بستم و او مدم عقب بعد الكي در اصلي حموم رو بستم كه مثلا من رفتم خيالتون راحت باشه و خودم در حاليكه حوله رو بدور خودم پيچونده بودم منتظر تماشا شدم .اولش ديدم كه احسان داره به مهناز نزديك ميشه آروم دستش رو انداخت دور كمر مهناز و اون رو بجلو كشيد و لبهاشو گذاشت رو لبهاي مهناز اين صحنه رو كه ديدم پيش خودم گفتم اين چه غلتي بود كردي دختره احمق كيو ديدي اين كار احمقانه رو بكنه با دست خودت خودتو بدبخت كردي ولي از اونجائيكه ديگه ازم كاري بر نميومد نشستم و نگاه كردم .بعدش ديدم احسان پاي سمت چپ مهناز رو بلند كرد با دستش و داره كيرش رو آروم اروم به كس مهناز ميماله من كه از ديدن اين صحنه حشري شده بودم ميدونستم چه حالي ميكنه اين مهناز پيش خودم گفتم كوفتت بشه .بعد ديدم از اونجائيكه مهناز خيلي لاغر تر و سبكتر از من بود اون پاي راستش رو هم بلند كرد و مهناز رو در حاليكه كيرش رو تو كسش كرده بود بغل كرد بطوريكه پاهاي مهناز بدور كمر احسان حلقه شده بود ولي از اونجائيكه حموم ما كوچيك بود و نميتونستن حركت زيادي بكنن بعد از يكي دوبار تلمه زدن ديدم كه مهناز رو برگردوند و از پشت داره ميكنه تو كسش حالا نكن كي بكن اينو كه ديدم متوجه شدم احسان كلي داره حال ميكنه چون اين حركت مورد علاقه احسان بود با اينكه صداي دوش حموم ميومد ولي صداي آه و اوه اونا شنيده ميشد . دوباره ديدم احسان اونو بغل گرفت و وايساده به لب گرفتن كونكشن نگو چون نميخواسته زود آبش بياد اينكارو ميكرده بعد از اينكه تقريبا يه 1 دقيقه اي وايسادن به لب گرفتن . احسان سينه هاي سفيد و گرد مهناز رو گرفت و وايساد به خوردن بعد هم سر مهناز رو فشار داد پائين تا كيرش رو بخوره معلوم بود مهناز از اين كار خوشش نميومد چون تا دو سه بار كيرش رو مك زد ديگه بلند شد در اين حالت بود كه باز احسان مهناز رو برگردوند و از پشت كرد تو كسش چهار پنج تا تلمبه كه زد يهو كيرش رو در آورد و يه طرف ديگه گرفت تا آبش تو كس مهناز نريزه در اين موقع من هم يواش در اصلي حموم رو باز كردم و بيرون اومدم كه آقا چشمتون روز بد نبينه ديدم بوي سوختگي كيك خونه رو گرفته سريع همونطور كه حوله تنم بود وايسادم به راست و ريس كردن كيك و فر كه تقريبا بعد از 10 دقيقه صداي مهناز اومد كه حوله ميخواست و بعدشم احسان .بعد از اينكه 3 تامون جمع شديم با هم نشستيم و اون كيك سوخته رو بجاي شام خورديم و كلي برامون خاطره شد از اون به بعد ديگه احسانو نديدم كه جلق بزنه چون هر وقت احساس ميكنم كه از يكنواختي رنج ميبره با مهناز ميايم خونه ولي ديگه نه تو حموم شيشه اي بلكه تو اتاق خواب آجري! اونم سه تائي البته بگم براي اينكه نه احسان پررو بشه نه مهناز تقريبا بيشتر از ماهي يكي دو بار اونم معمولا وقتي پريود ميشم از مهناز دعوت نميكنم بياد خونمون . باور كنيد از اون موقع تا حالا كه 6 ماهي ميگذره احسان منو ميپرسته و بيشتر قدر هميگه رو ميدونيم تازه خيالم هم از جانب زنهاي ديگه راحته .فرستنده:
نیلوفر

تب لحظه دیدار

کتابی دستم گرفته بودم و مي خواستم شروع کنم به خوندن که زنگ در به صدا در اومد. رفتم در رو باز کردم. _"سلام عشق من".صداش به نحوی آشنا بود. وقتی از تو سياهی در اومد قلبم نزديک بود که از کار واسته. خداي من باورم نميشد که باره ديگه علی به زندگي من برگشته باشه.بهش سلام کردم. گفت:"نمي خوای منو به داخل راهنمايی کنی".آوردمش تو. با نگاه تحسين اميزی به اطراف نگاه مي کرد و گفت خونه قشنگی درست کردی گلسا ولی مرد خونه کجاس. گفتم که آرش 4شنبه تا دير وقت تو شرکت ميمونه. گفت "پس وقتش رسيده که جشن رو شروع کنيم." نميدونم چرا با آمدن او احساس ناآرومی می کردم. سيگارشو روشن کرد. منم رفتم تا براش نوشيدنی بيارم.اومد تو اشپزخونه دستش رو گذشت رو شونه هام و سرشو اورد پايين و قبل از اينکه بتونم مانعش بشم لبشو گذشت رو لبم. با قدرتی که در خودم باور نداشتم با تمام وجود به عقب هلش دادم که نزديک بود نقشه زمين بشه. با نگاهی عصبانی برگشت و گفت "حالا به من خوب گوش بده! فقط به اين دليل که با مرده ديگری ازدواج کردی نميتونی با من مثل يه تيکه آشغال رفتار کنی." سپس رفت رو مبل نشست و با اشاره به من گفت که برم و پيشش بشينم. بخودم گفتم که اگر چند دقيقه به حرفش گوش کنم شايد ديگه دليلی واسه موندنش نداشته باشه و قبل از اينکه آرش به خونه برگرده اون بره. رفتم کنارش نشستم. شروع کرد به صحبت کردن. هر چه بيشتر صحبت ميکرد خاطرات گذشته بيشتر و بيشتر به ذهنم بر ميگشت
.........ما در يک پارتی با هم آشنا شده بوديم. علی مردی بود قد بلند و خوش قيافه که به راحتی نظر هر زن و دختري رو جلب ميکرد. ولی اون شب تمامه حواسش به من بود. بد از اينکه شام خورديم به طرفم اومد و خواست که باهاش برقصم. هر چی بيشتر حرف ميزد بيشتر ازش خوشم ميومد. بعد از اتمام پارتی خواست منو برسونه وقتی منو به دره خونه رسوند از اينکه بهش اجازه ندادم منو ببوسه ناراحت نشد. فرداي اون روز علي رو دم در دانشگاه ديدم.اومد جلو گفت "فکر کردم دانشگاهتون شبانه روزيه که تا اين وقته شب هنوز نيومدی."ازش معذرت خواهی کردم و به خونم دعوتش کردم. بعد اون روز ما تقريباً هر روز باهم قرار ميزاشتيم و هنوز چند هفته نگذشته بود که در شماره عشاق شهر در اومديم. يه شب که خونه علی بودم. داشتيم فیلم نگاه ميکرديم. يه فيلمه نيمه سوپر بود. ديدم علی حسابی حشريه. کيرش بدجوری داره اذيتش ميکنه. منم که حسابی حشری شده بودم. رفتم تو اطاق و برای اينکه بيشتر تحريکش کنم بليز رو تاپم رو درآوردم. رفتم تو اطاقی که علی بود. با ديدنه من نتونست خودشو کنترل کنو پاشد وایساد. منم خودم رو انداختم تو بغلش، يه 15 دقیقه ای از هم لب گرفتيم. خيلی باحال بود. درست همون مردی بود که هميشه موقع سکس تصورش رو ميکردم. مدام تو گوشم ميگفت "گلی دوست دارم عزيزم" "مال خودمی." منم که با اين کلمها بيشتر تحريک مي شدم کشوندمش کناره تخت. نشست رو تختو منو نشوند رو پاش همون طوری که داشتيم لب ميگرفتيم دستشو گرفتمو گذشتم رو سينه هام. اينقدر خوب ميمالوند که حسابی سينه هام سفت شده بودن و نوکش بالا اومده بود. تاپ و سوتينم رو درآورد. اومدم بالاتر طوری که سينه هام نزديکه دهنش بود. يکی از سينه هامو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن. منم سرشو تو دستم گرفته بودم و کسم رو ميمالوندم به بدنش. حسابی کسم خيس بود.اه و اوهم راه افتاده بود. منو خوابوندو پاهام رو گذاشت سره شونه هاش شرتم رو از پام درآورد. سرشو گذشت لاي پام. شروع کرد به ليس زدن کسم. هر بار که زبونشو رو چوچولم ميکشيد سرشو فشار ميدادم به طرف کسم. اخه نميدونين چه حالی ميداد. بعد از مدتی اومد روم. کيرشو گذشت دم کسم. بهش گفتم "علی من دخترم" گفت "از اين به بعد خانوم منی. مطمئن باش که باهات ازدواج ميکنم." اينو گفت و کيرشو تا ته کرد تو کسم. يه جيغی کشيدم که بعدش علی گفت با جيغ تو تا 3 روز گوشم سوت ميزد. کيرشو درآورد. کيرش خونی بود.از کسم آب و خون ميومد. بد از مدتی که حالم بهتر شد. با کمکه علی رفتيم حموم .وان رو پر از آب گرم کرد .رفتم تو وان. خودشم اومد و شروع کرد به مالوندن کسم. منم که داشتم لذت ميبردم کيرشو گرفتم تو دستم شروع کردم به مالوندن. بعد مدتی آبش امد. ديگه حال شستن منو نداشت. پا شديم و دوش گرفتيم.امديم بيرون و تا صبح بغل هم خوابيديم.چند روز از اين ماجرا گذشت تا اين که يه روز علی يکی از دوستاشو به نام آرش آورد خونه. آرش پسره خيلی خوبی بود قيافه جذابتری نسبت به علی داشت. روزی که آرش ميخواست بره احساس ميکردم چيزي رو تو زندگيم گم کردم. خيلی ناراحت بودم. يادمه که وقتی واسه خداحافظی رفتم دم در گفت" گلي عزيز متاسفم که اين چند روز اينقدر زود به پايان رسيد، شايد علی بهت گفته باشه که من هيچ خانواده يا قوم و خويشی ندارم، بهمين جهت هرگز معني زندگي خانوادگي رو درک نکردم، ولی در اين مدتی که با شما گذروندم تازه متوجه شدم که چه چيز با ارزشي رو از دست دادم."آرش نقاش بود و رشته گرافيک مي خوند. جملات بی رياي آرش تا اعماق قلبم نفوذ کرد. من آرش رو تا 1 سال بعد نديدم و از طريق مکاتبه با هم تماس داشتيم. يه روز به شدت دلم درد گرفت علی رسوندم بيمارستان. دکترا گفتن که آپانديسم رو هر چی زود تر بايد عمل کنند. بعد عملم 3 روز بيمارستان موندم. بعده 3 روز که آوردم خونه خيلی ازم پرستاری کرد، يه شب که باهم بوديم. علی آخره شب رفت. بعد رفتن اون آمدم تو پذيرايی. علی ترتيبی داده بود که همه جا تميز و مرتب باشه. فقط يه تيکه کاغذ مچاله شده زير يکی از صندليها افتاده بود، ورش داشتم و مي خواستم بندازم تو سطل آشغال که دست خط زنونه اي نظرم رو جلب کرد، کاغذ رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. نامه از دختری بود به نامه نوشين. خداي من علی تو اين مدتی که من تو بيمارستان بودم با دختره ديگه رو هم ريخته بود. نمي خواستم اينو باور کنم، فردايه اون روز علی به ديدنم امد. سعی کردم که خوشحال جلوه کنم ولی اون خيلی زود متوجه ناراحتيه من شد و ازم پرسيد" تو مطمئنی که تب نداری عزيزم؟"دلم ميخواست گريه کنم بهش گفتم "علی من تب ندارم فقط اين کاغذ رو ديشب زير صندلی پيدا کردم فکر ميکنم مال تو باشه. "نامه رو از دستم گرفت و با صدای خفه گفت "من تو اين فکر بودم که ممکنه نامه اينجا افتاده باشه" گفتم فقط همين رو ميتونی بگی. نگاه تندی به من کرد و گفت:"اصلاً دوست ندارم که فکر بدی راجع به من بکنيشروع کرد به توضيح دادن.گفت :" دختری به نامه نوشين تو ادارش کار ميکن و ظاهراً شيفته علی شده. علی گفت :" من براش توضيح دادم که هيچ علاقه ای نسبت به اون ندارم و با داشتنه تو چجوری ميتونم دل به دختره ديگه ببندم." لبخنده شيرينش شادي و آرامش پيشين رو به وجودم برگردوند. بازوهامو دور گردنش پيچوندم و ازش به خاطره اينکه در موردش فکر بدی کردم عذر خواهی کردم. زمان به خوشی سپری می شد تا اون روز که با بدترين خبر زندگيم روبرو شدم. براي آمدنه علی به آپارتمانم و بازگو کردن اون خبر سخت بي تاب بودم. تصميم گرفتم خودم به ديدنه اون برم. ولی تازه که وارده آپارتمانش شده بودم اونو تو راه پله با يه دختر ديدم. خودم رو گوشه ای پنهان کردم علی اون دختر رو بغل کرد و با شدت هر چه تمامتر اونو بوسيد. احساس تهوع مي کردم ولی هنگامي که دختره از پلها پايين آمد و از کنارم گذشت بخودم اومدم و با تصميمی راسخ به طرف خونيه علی رفتم. وقتی در رو روم باز کرد رنگش پريد.گفت:"گلی چی شده که به اينجا اومدی؟ من الان داشتم ميومدم پيشت."گفتم:"فکر کردم برای تنوع هم که شده يک بار من بيام پيشت."علی با لحن خونسردی گفت "خوب بيا تو عزيزم." گفتم" نه مرسی. علی دختری که الان پيش تو بود کی بود؟گفت:"يک آشنا."گفتم "تو هميشه آشناهات رو با اين حرارت مي بوسی؟اون نوشين بود مگه نه؟ همون دختری که به تو نامه نوشت تو در تمام اين مدت با اون رابطه داشتی غير از اينه؟"علی جوابی نداد. رفتم به طرف راه پلها. آمد به طرفم و گفت "گلی بزار برات توضيح بدم."گفتم "نيازی به توضیح نيست از اين به بعد حق نداری به من نزديک بشی بدون تو ميتونم خودم رو اداره کنم."همين کارم کردم و هرگز نذاشتم بفهمه که از اون بچه ای در شکم دارم........
_"اه، گلی انگار تو حتی يک کلمه از حرفمو نفهميدی........."صداي علی منو به زمانه حال برگردوند. گفت "چه مدته که اينجا زندگی ميکنی، گفتم 4 ماهه. ما قبلاً يه آپارتمان ديگه داشتيم ولی به خاطر مهتاب اين خونه رو خريديم"گفت"آره مهتاب،بچيه قشنگيه؟"_خيلیگفت" آرش وضعش چطوره؟"گفتم "اون حالا به عنوان يه مهندس تو يه شرکت کار مي کنه."گفت:"هرگز تصورش رو نمي کردم که تو با آرش ازدواج کنی. آخه تو خيلی کم اون رو مي شناختی"يک دفعه صداشو بند کردو گفت:"اگه حرف من رو گوش کرده بودي و اون جوری ولم نميکردی............. چرا فرصت ديگه ای بهم ندادی، چطور تونستی با آرش ازدواج کنی در حاليکه تو اصلاً اون رو دوست نداشتی."گفتم:"خوب گوش بده علی من واقعا آرش رو دوست داشتم و دارم. بعد از اينکه تو در مورد نوشين فريبم دادی اون اومد و خيلی بهم محبت کرد. از من خواست که با اون ازدواج کنم. منم قبول کردم و هرگز از اينکه زنه اون شدم پشيوم نيستم. حالا هم بيشتر از اون زمانی که تو رو دوست داشتم اونو دوست دارم.نگاه علی پر از نفرت شد:"تو زن ريا کاری هستی. تو از اون سوءاستفاده کردی.....چون بچه من رو تو شکمت داشتی."انگار دنيا رو سرم خراب شد. قلبم به شدت مي زد و تمام بدنم ميلرزيد. من هرگز اين حقيقت رو واسه آرش فاش نکرده بودم.اون مهتاب رو بچه خودش ميدونست و من تحمله ديدن ناراحتي اونو با دونستن اين مسئله نداشتم. علی گفت:"يعنی واقعا منظورت اينکه اون فکر ميکنه که مهتاب دختر اونه؟"نميتونستم جوابی بدم. احساس سر گيجه مي کردم. ناگهان اشکم رو گونه هام سرازير شد. علی با لبخندی نگام کرد و گفت:"احتياجی به گريه کردن نيست تو بايد خوشحال باشی که مهتاب يه پدر کامل بدست آورده."يه دفعه با خشم فرياد زدم:"از خونه من گمشو برو بيرون! تو نميتونی به اين سادگی همه چيز رو نابود کنی."گفت:"ولی اين تو هستی که داری اينکار رو ميکنی اگه حقيقت و به آرش گفته بودی الان دچار اين مخمصه نمي شدی. غير از اينه؟"ناگهان صداي آرومی از پشت سر ما گفت:"کدوم مخمصه؟"....هر دو به عقب برگشتيم. آرش وایساده بود پيشم اومد و بازوش رو به دور شونه هام انداخت. گفت:"چی شده گلی؟"علی گفت:"فکر کردم بيام و يه سری به دوستايه قديمي بزنم، حالا چطوره که مشروبی بخوريم و داشتم به گلی مي گفتم ما خيلی حرفا داریم که بايد بهم بزنيم،"نگاهی به آرش کردم و نگاهی به علی مي خواستم چيزی بگم که يه دفعه سرم گيج رفت و به زمين افتادم. وقتی به خودم اومدم آرش به روم خم شد و پرسيد:"حالت بهتر؟" گفتم :"علی رفت؟"گفت "آره."گفتم" حرفی به تو نزد."گفت:"نه چون من فرصتی بهش ندادم."گفتم:"آرش مطلبی هست که بايد بهت بگم."انگشتش رو گذاشت رو لبم و گفت:"نه چيزی نميخواد بگی عزيزم چون خودم همه چيز و ميدونم و کوچکترين اهميتی به اين موضوع نميدم، عزيزم من از همون اول همه چيز رو ميدونستم."نمي تونستم به گوشم اطمينان کنم،واقعا داشتم درست مي شنيدم؟آرش همه چيز رو ميدونست؟گفت:"من خيلی ناراحت شدم که تو حقيقت رو به من نگفتی ولی گلسا من خيلی تو رو دوست دارم، به طوریکه تصور از دست دادنت برام کشنده بود."دستم رو دور گردنش حلقه کردم و اونو به خودم فشردم.گفتم: خيلی متاسفم بايد به همون اندازه که تو به من اعتماد داشتی من هم به عشق تو اطمينان ميکردم من خجالت ميکشم........."گفت:"حالا اين موضوع رو به علی گفتم که احساس من در مورد مهتاب درست مثله بچه ای هست که بزودی به دنيا خواهی آورد......."گفت:"گلسا من دلم براي علی ميسوزه اون خيلی لاابالي و بي مسوليته."خم شد و آروم لبم رو بوسيد. تابستون همون سال برادری براي مهتاب به دنیا آوردم که مثل پدرش چشماي آبی داره. اون واقعا تکميل کننده زندگی ماست.اميدوارم از داستان زندگی من لذت برد باشيد.
فرستنده: گلسا

مرام

یه روز من تو خیابون دنباله کس بودم که دیدم یک دختر خانومی وایستاده براش ترمز کردم وسوارش کردم دیدم خیلی عصبانیه چون در ماشین و محکم بست ...گفتم خانوم یواش..... بعداز چند لحظه که گذشت گفت ببخشید من عصبانی بودم... ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟ کاریهست که من بتونم برات انجام بدم؟ یهو پقی زد زیر گریه و گفت که با دوسته پسرش دواکرده. پرسیدم سر چی؟ گفت که اره....بعد از 3 سال که با هم دوست هستن امروز مچهدوستشو با یه دختر دیگه گرفته میگفت که سه سال باهاش دوستم و تو این سه سال همهکاری براش میکردم حتی خرجشو میدادم. پرسیدم چطور؟ گفت که آره دوستم درس میخونه وکار نمیکنه. خودم هم تو یه شرکت هواپیمائی کار میکنم.
خلاصه خیلی ناراهت بود. بهش گفتم که تقصیر خودته که لوسش کردی برای همین هم ارزش تو رو نمیدونه. اگه تو هم باخودش مثله خودش رفتار کنی یا روش کم میشه و دیگه از این کارها نمیکنه چون از عکسالعمل تو میترسه و یا اینکه لااقل تو هم دیگه دلت نمیسوزه و باهاش بیحسابی. یه فکریکرد و گفت شما راست میگی من خودم هم چند دفعه وسوسه شده بودم ولی به خودم میگفتم کهنه من باید وفادار باشم اما حالا میبینم که اون اصلا لیاقته منو نداره......ولی منچه جوری این کارو بکنم....من تا حالا با کسی دیگه نبودم. منم گفتم تو نگرانه اوننباش....بعد با لبخندی بهش گفتم مگه من مردم؟؟اینو که گفتم یهو از خجالت قرمز شد وگفت یعنی با شما؟ گفتم آره من از تو سو استفاده نمیکنم میخوام بهت یاد بدم که چهجوری آزاد باشی و آزاد فکر کنی. بعد از اینکه اینو گفتم دیگه هیچ چیزی نگفت و منممسیر و به طرفه خونه مجردیم کج کردم. تو خونه که رسیدیم براش یک شربت آلبالو درستکردم که یک کمی سر کشید بعدش من شروع کردم بغلش کردن و لب گرفتن.... اولش خودشو جمو جور میکرد اما به محض اینکه شروع کردم کسشو (از رو شلوار) مالوندن دیگه شلشد..... همزمان که لب میگرفتم با دست چپم بغلش کرده بودم و با دست راست از پشت گردنتا بالای کونش دست مکشیدم بعد دستم رو به زور تو شلوارش کردم و انگشت وسطیم رو بهسوراخه کونش رسوندم و شروع کردم سوراخ کونش رو مالوندن.....جوووووون چه لبهایشیرینی.....سوراخ کونش نرم و مرطوب شده بود و همزمان با انگشت من کونشمیچرخید....آروم آروم انگشتمو تو کونش کردم و شروع کردم چرخوندن...یه چند دقیقه کهگذشت بردمش تو اتاق خواب و همزمان که لختش میکردم ..بوسشمیکردم....لبش....گردنش....سینهاش. همین که امدم شورتشو دراوردم دیدم کسش خیس خیس وبی مو......بهش گفتم چی کار میکنی ....تو که اول خودتو خیس کردی.....زود لخت شدم تاچشمش به کیرم افتاد گفت وووواااا ی ی ی این چی دیگه ...چه کلفته....چه گنده س ...مثل یه نوشابه خوانوادس .....حالا دیگه هر دومون لخت بودم. خوابوندمش روتخت....خودم هم روش و بین دو پاهاش....دست چپم زیر سرش و با دست راستم کیرمو بهداخل کسش هدایت کردم.سرش که تو کسش رفت گفت آآآآآآ ی ی ی ی کسم داره پاره میشه....خواهش میکنم یواش بکن....کیرمو دراوردم و یه خورده سرشو لای چاک کسش بالا وپائین میکردم و بعد دوباره تو کسش کردم...این دفعه تا ته کیرم کردم تو.....از درد ولذت و تعجب دهنش باز مونده بود و برای چند لحظه نفس نمیکشید....یهو داد زد آآآی ی یی ی کسم جر خورد!!!!!...کیرت کسمو پر کرده!!!!!......کیرتو تو کونم حس میکونم!!!!منم هی میگفتم جوووون...قربونت برم.....یه کمی تحمل کن.....دردت میاد؟؟؟؟ الان خوبمیشه و هی عقب و جلو میکردم. دست چپم هنوز زیر سرش بود ماچش میکردم بعد دست راستموبردم زیر کونش...دادم بالا...
حالا دیگه جفت پاهاش بالا بود وکیرم تا خایه هام تو کسش میرفت و در میامد. میگفتم جووووون خوشت میاد؟؟؟کیرم قالب کست هست؟؟؟؟ ببین چه جوری کیرم مثل شیشه شور تو کست بیرون و تو میشه!!!! اونم هی آه وناله میکرد. انگشتم رو دوباره تو کونش کردم....حالا دیگه خودم آمد و رفت کیرم و حسمیکردم...دیگد دختره خودش هم شروع کرده بود به حال کردن و هی خودشو عقب و جلومیکرد....دیدم حالش خیلی خراب شده هی میگفت آخ جون ببین چه کیری تو کسمه جوووون ناین کسو بگا..... به خودم گفتم این کس اگه امروز از اینجا بره شاید بر نگرده پسبهتر که منم حسابی بگامش...کیرمو در اوردم....به دو زانو برش گردوندم ...کیرمو تاته تو کسش کردم و هی عقب و جلو میکردم.....کمرش قوس برداشته بود ...سرش رو بهبالا.....منم با دو دستم لمبه های کونشو باز کردم و با شستم سوراخ کونش رومیمالوندم. کیرمو (که از ابه کسش خیس شده بود) از کسش دراوردم گذاشتم رو چاک کونش وعقب و جلو میکردم گفتم ببین نترسی ها میخام بکنم تو کونت .گفت نه نه نه دردم میاد...کیرت گندس کونمو پاره میکنه گفتم نترس یواش یواش میکنم توش. سر کیرمو چسبوندم درسوراخه کونش....
دو طرفه کمرشو گرفتم و شروع کردم فشار دادن...دادش بلند شد...دیدم توش نمیره....دستامو گذاشتم سر شونه هاش فشار دادم....سر کیرم رفت توش که یهو جیغ زد و خودشو پرت کرد جلو...دو دستی کونشو گرفته بود و ازدرد به خودش میپیچید. بعد از کلی قربون صدقه و دلداری دو باره ازش خواستم که لب تختبرام قمبل کنه. یکمی کرم نرم کننده با آب کسش به سوراخه کونش مالیدم و اول یکانگشتی بعدش دو تائی تو کونش کردم بعد دوباره سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشاردادم توش. نفسش بند امده بود....سوراخ کون تنگش دور کیرم قفل کرده بود کیرمو یواشیواش عقب جلو کردم تا یکمی که باز شد دو طرفه کمرشو محکم گرفتم و کیرمو تا خایه هامتو کونش کردم. داد میزد....آآآآی ی ی کونمو پاره کردی....ووووواااای ی ی ی کسوکونمو یکی کردی.....دیگه نمیتونم سوراخ کونمو جم کنم....دیگه نمیتونم بشینم.....ووواااای ی انم داره میاد بیرون....کیرت تو کونمه ولی تو کسم هم حسش میکنم.....
منم میگفتم....جووون ن فدات شم دردتمیاد؟؟.....فکر کردم کونت پاره میشه....تحمل کن الان اب میدم میگفت دارم از دردمیمیرم....منم کیرمو دراوردم نشونش دادم گفتم ببین این داره تو کونت میره برای همیناینقدر درد میکشی تحمل کن ...بعد از من به هر کی دیگه که بدی درد نمیکشی. اینو کهگفتم حشری شد و گفت پس منو بگا... منم دوباره کردم تو کونش و ایندفه از حال رفت ورو شکم خوابید منم همینطور افتادم روش و تند تند میکردم تو کونش و همزمان شروع کردمبا کسش بازی کردن. یهو دیدم هوار کشید...سرش عقب و جلو میرفت و داد زد بیا اینم ابهکسم.
منم دیگه وقتی داشت ابم میامدگفتم بیا..داره ابم میاد....همینطور که روش خوابیده بودم دستامو بردم پائین دو تالمبرهاشو از هم باز کردم ...تا ته کیرم فشار دادم تو کونش و همونجا ابمو ریختم.وقتی کیرمو از کونش بیرون کشیدم دیدم کونش به اندازه قطر کیرم باز مونده و بستهنمیشه....بعد جفتمون بیحال افتادیم کنار تخت ...وقتی امد بره خودشو تو حمومبشوره.....اب کیرم(که به زردی میزد) از کونش تا سر زانوش راه افتاده بود.

خاطره آناوآرمان

من محمدم و19 سالمه. این خاطره ای که الان بهتون میگم مال حدودا 4 سال پیشه.من از کلاس اول راهنمایی بود که بالغ شدم و اینجوری بگم که کیرم از همون زمونا بزرگ تر از بقیه بود. بنا به دلایلی من باید بچه مومن جلوه میکردم. یه معلم ادبیات داشتم که پسرش از بچگی با من بود. با هم برو بیا داشتیم. یه روز این دوست من که اسمش آرمان بود در باره دختر همسایشون و اینکه جلوش با شرت و کرست میاد تعریف کرد. آرمان میگفت که هر وقت آنا میاد جلوم من توپ رو میندازم زیر پاش و به کسش دست میزنم. خب به هر حال آنا هم حدود 17 سال داشت اون موقع.آرمان منا دعوت کرد خونشون که اگه شد آنا را راضی به سکس کنم.من تا رفتم در خونشون باباش رسید و حالا دروغای شاخدار من شروع شد. کیرمم از بزرگی داشت شلوارمو میترکوند. بابای آنا به شوارم یه نیگا انداخت وهیچ چی نگفت و رفت. از اون موضوع یه مدت گذشت. من و آرمان همش درباره آنا و دخترای دیگه صحبت میکردیم. آرمان از دختر عمش و سکس با اون میگفت. من تقریبا کارم این شده بود که هر روز برم خونشون و به بهونه درس خوندن باهاش سکس کنم. آخه من مثلا مخ بودم. تا مامانش میرفت بیرون آرمان میومد کنارم و شلوارم را میکشید پایین و کیر منو میلیسید. خیلی تو کارش عالی بود. بعد شلوار خودشو میکشید پایین و کیر منو میکرد لاپای خودش و میمالوند . یه روز بهش گفتم که میخوام بکنم لای پات. اولش که راضی نشد اما وقتی یکم لب گرفتیم قبول کرد. اما گفت که یه موقع تو نکنی. منم قول دادم. اما این کیر بی صاحاب مونده من که نمیدونست قول چیه. من آروم آروم میمالوندم کیرمو لای پاش. خوب که حشری شد سر کیرمو کردم لای پاش . وای که چه حالی میداد. اینقدر کردم تو که آبم اومد منم همه رو همون تو خالی کردم و شروع کردیم به لب بازی. فرداش که رفتم خونشون آرمان گفت که میخواد ببینه آب کیر چه شکلیه. منم رفتم تو اطاق مامانش و یکم کرم نیوا آوردم که بمالونمش. بعد یه شرت مامانش که رنگش صورتی بود را آوردم . بهش گفتم که چشاتا ببند و فکر کن که چند ساعت پیش یه کس ناز تو این شرت بوده و توش میمالیده. با دستم کیر آرمانا گرفتم و براش مالوندم. تو هال بودیم که دیدم یه صدا اومد. بهش گفتم مامانت اینا کی میان گفت تا شب نمیان. منم دوباره شروع کردم که یکدفه آنا را دیدم که از اطاق خونشون اومد بیرون. سریع خودمو جمع کردم. به آرمان گفتم که این کجا بود. که آنا جون اومد گفت من هر کاری که کردید دیدم!!!منم که دیدم آب از سرم پریده پریدم بغل آنا و یه لب ناب ازش گرفتم. آنا با یه کرست آبی و یه شرت نقره ای اومده بود. واقعا سکسی شده بود.آروم از روی کرست سینه هاشا مالوندم. کم کم صدای آهش در اومد. کرستش باز کردم و آنا را انداختمش رو زمین و پریدم روش و شروع کردم به خوردن پستوناش. خیلس سفت شده بود.اینقدر خوردمشون که سر سینه هاش قرمز شد. بعد آنا بهم گفت که میخواد کیرمو بخوره. و شروع کرد به ساک زدن کیرم.وای که چه حالی میداد. انگار صد ساله این کارست. بعد شرتشو کشیدم پایین و شروع کردم به لیسیدن چوچولش. نمیدونین که چه لبی داشت. بوی خوبی میداد. همین جور که داشتم میخوردم بهم گفت که یه موقهع نکنی تو که من دخترم. منم بهش گفتم باشه و شروع کردم مالوندم کیرم لای پاش. خیلی بهم حال داد. برش گردوندم و شروع کردم به انگشت کردن کونش. اول نمیرفت تو.اما بعد که با آب دهن خیسش کردم رفت توکیرمو آروم هل دادم تو کونش.اما نمیرفت.آنا یه جیغی زد و گفت بسه درد داره. منم رفتم از همون کرمی که به کیر آرمان زده بودم آوردم و مالیدم در کونش. بعد آروم سرکیرمو کردم تو که دوباره یه جیغ زد. بالش رو بهش دادم و گفتم که دیگه جیغ نزن که همه میفهمن. بعد دوباره کیرمو کردم تو اما ایندفعه با فشار کردم نکونی خورد و نزدیک بود اشکش در بیاد. اما یکی که تلمبه زدم حشری شد و هی میگفت تند تر بکن. جون من کیر میخوام. قربونت برم. چه حالی میده و از این حرفا.من ازش یه لب گرفتم و دوباره شروع کردم به کردنش.اینقدر کردمش تا ارضا شد و به ارگاسم رسید. منم آبم اومد و همرا اون تو خالی کردم. یکم بعد که برگشتم دیدم آرمان اینقدر حشری شده و جلق زده که آبش اومده و هر سه تامون راضی بودیم و با هم رفتیم زیر دوش. و تا حدودا یکسال بعد هر هفته سه نفری حال میکردیم.اما ایندفعه هم با آنا جونم و هم با خواهر نازش مهسا جون. اینجا بود که من بازم به کمرم افتخار کردم که دوبار تونست آبروما بخره!!

خاطره احسان

يه بار تو خيابون يكي از دوستاي دوره دبيرستان رو ديدم چند سالي بود از احسان خبر نداشتم خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي تعارفم كرد كه برم دفتر كارش و نهار با هم باشيم احسان از اون اولش وضع ماليش خوب بود يعني باباي پولداري داشت كه حسابي بهش حال ميداد اون تو كار واردات و صادرات بود واسه خودش كسي شده بود تا موقع رسيدن به محل كارش كلي با هم ياد قديما افتاديم و خنديديم احسان خيلي دوست دختر داشت و خيلياشونم كرده بود ولي به هيچ كدوم قول ازدواج نمي داد اون روز ياد تموم اون دخترا كرديم وقتي رسيديم دفترش تموم كارمندا ( البته خيلي نبودن شش نفر ) جلوي پاش بلند شدن اونم كيرش حساب نكرد و رفتيم تو اتاق اون كه سر درش نوشته بود مدير عامل تو اول بايد از اتاق منشي رد ميشديم تا در باز شد رفتيم تو اتاق منشي چشمم به يه خانم زيبا افتاد كه توجه من رو جلب كرد يه زن قد بلند حدود 185 سينه هاي درشت و يه كون تاقچه كه دهن هر مردي رو آب مي انداخت و يه آرايش اساسي نه زياد ولي با ظرافت كه حكم منشي احسان رو داشت تو دفتر احسان نشسته بوديم و سيگار مي كشيديم كه در زدن احسان با صداي بلند گفت بفرمائيد در باز شد ديدم همون خوشگل خانم اومد تو با يه ببخشيد رو به احسان گفت آقاي مهندس چند تا بارنامه مونده كه بايد شما امضا كنيد احسان تموم برگه ها رو امضا كرد بدون هيچ حرفي برگه ها رو به سمتش گرفت اونم برگه هارو گرفت تشكر كرد رفت بيرون به احسان گفتم كونده عجب گوشتي منشيتهخنديد و گفتم راستي تا اونجا كه من يادم مياد تو ديپلمتم به زور گرفتي كي مهندس شدي?گفت بابا تو اين زمونه مدرك پول تو جيبته تو اگه دكتر بشي پول نداشته باشي هيچ كس تحويلت نميگره واقعا راست مي گفتبهش گفتم اينم كرديگفت نه بابا من تو محل كارم مثل سگ ميمونم اگه اينجوري نباشه نميشه كار كردگفتم پس من مي تونم مخ اين بابا رو بزنمگفت اين بابا اسمش سحره و سنش 32 ساله و حدود 3 ساله كه طلاق گرفته شوهرش رفته سرش هوو اورده اينم طلاق گرفتهگفتم عجب شوهر كسخولي بوده زن به اين باحالي دوباره رفته زن گرفته از احسان يه كم آمار گرفتم گفت كه اين بدش نمياد با يه نفر آدم حسابي رفيق باشه و لاس بزنه ولي دادن رو نميدونم بهش گفتم تو رديف كن كه اين با من رفيق بشه كردنش با من!خنديد گفت كونده مگه من كسكشمخنديدم و گفتم بابا تو رفيق قديمي مني درسته حالا كلي وضعت خوب شده ولي رفاقتمون كه سر جاشهكلي خايه مالي كردم و تا قبول كرد تو همين حرفا بوديم كه سحر دوباره در زد اومد تو اتاق به احسان گفت كامپيوتر دوباره خراب شده نميتونم كار كنم احسان مي دونست من ليسانس كامپيوتر دارم خنده اي كرد و رو به من به سحر گفت آقاي ... از رفيقاي قديمي منه و مهندس كامپيوتر الان مياد براتون درستش ميكنه بعد به من گفت اگه زحمتي نيست يه نگاهي بهش بنداز شايد درست شد و يه چشمك به من زد بلند شدم دنبال سحر رفتم بيرون تو اتاق منشي در اتاق احسان دوباره بسته شد حالا من با سحر تو اتاق تنها بوديم اون روبروي من رو مبل نشسته بود نشستم پاي كامپيوتر يه مرتبه بدون اينكه متوجه حضور سحر باشم گفتم اين احسان كسكش از اون اولشم فرصت طلب بود وگرنه به اينجا نميرسيد كه ديدم صداي خنده سحر بلند شد و گفت خاك بر سرم شما داريد چي ميگيد ميشنون يه دفعه!يادم افتاد كه اونم تو اتاقه از خنده اش معلوم بود بدش نيومده بود منم گفتم بفهمه به تخمم اونم فقط مي خنديد تو هين درست كردن كامپيوتر ازش در مورد حقوقش پرسيدم گفت ماهي 150 هزار تومان ميگيرم گفتم اين كه فقط پول لوازم آرايش و لباس زير ميشه بقيه اش چي?گفت چي كار كنم ديگه مجبورمگفتم ميخواي من با هاش صحبت كنم حقوقت رو زياد كنه؟خيلي ذوق كرد گفت ميشه؟گفتم آره ولي من يه شيريني درست و حسابي ميخوام!گفت هر چي بگيد ميدمگفتم هرچي؟ با يه لحني گفتم كه يه كم خودش رو جمع و جور كرد و گفت هرچي هرچيم نه بايد بتونم از پسش بر بيام!بلند شدم بدون حرف رفتم طرفش دستم رو گذاشتم روي شونه اش و گفتم بر مياي ديدم هيچ مخالفتي نكرد منم يه فشار و اومدم كنار زياد خوره بازي در نياوردم كه ديدم سرش پائينه گفتم حالا صحبت كنم يا نه؟گفت نميدونمفكر كنم متوجه منظور من شده بودگفتم اين شماره موبايل منه هر وقت تصميم گرفتي به من يه زنگ بزنبعد رفتم تو اتاق احسان تا ساعت چهار كه اونجا بودم ديگه سحر نيومد تو اتاقمنم بعد از نهار كلي كس و شعر گفتن با احسان خداحافظي كردم و اومدم بيرونبه سحر گفتم من دارم ميرم ولي منتظر تماست هستم دوسه روز گذشت يه شب ساعت نه بود ديدم تلفنم زنگ خوردجواب دادم تا گفت الو شناختمشتو كونم عروسي بود بعد كلي حال و احوال گفتم فكر نميكردم ديگه زنگ بزنگفت چي كار كنم نياز آدم رو به هر كاري وا ميداره از سر و صدا معلوم بود تو خيابونگفتم كجائيگفت تو ميرداماد نزديك شركت دارم ميرم خونهگفتم خوب از خون زنگ ميزديگفت تلفن قطع پولش عقب افتادهگفتم از شركت زنگ ميزديگفت مهندس هر دوره كه قبض مياد پرينت ميگرهگفتم عجب با اين همه سرمايه اينقدر گدا بازي در مياره بهش گفتم با مادرپدرت زندگي ميكني؟گفت برا چي؟گفتم ميخوام امشب بياي پيش من!گفت مگه تنهائي؟گفتم آره!گفت من مي تونم به ماردم اينا بگم شب ميرم خونه دوستم ولي تو تا صبح تنهائي؟خنديدم گفتم من تا هر وقت كه بخوام تنهام چون من تنها زندگي مي كنم!قرار گذاشتيم ايستگاه مترو رفتم دنبالش بهش دست دادم بعد شام رو با هم بيرون خورديم اومديم خونه ديدم با مانتو روسري نشستهگفتم تو خونه دوستت ميري لباس در نمياري؟خنديد گفت لباسم مناسب نيست!گفتم خوب اونارو هم دربيار!گفت چه كم توقع!بلند شد مانتو وروسريش رو در آورد ديدم يه تاپ جلو باز تنشه كه چاك پستوناش معلوم بود با يه شلوار تنگ كه كونش قشنگ زده بود بيرون اومد كنار من رو مبل نشست دست انداختم گردنش يه ماچ از لپش كردم!ديدم اخم كرد و گفت من كه موافقت نكردم با درخواست تو!گفتم بودنت اينجا يعني رضايت صد در صد!يه مرتبه زد زير خنده گفت به خدا من اينكاره نيستم اما هم از شما خوشم اومده هم واقعا نياز دارم به حقوقم!منم گفتم خوب منم ميدونستم كه تو خيلي خانمي بهت شماره دادم من به هر كسي كه شماره نميدمگفت مرسي بعد يه لب ازش گرفتم گفت اگه مهندس با اضافه حقوقم موافقت نكرد چي؟گفتم اون با من خودم كونش رو پاره ميكنم!بعد دوباره ازش يه لب گرفتمگفت من صبح تا حالا سر كار بودم كاشكي ميشد يه دوش مي گرفتم!گفتم خوب برو يه دوش بگير بعد راهنمايئش كردم سمت حموم تا خودش رو بشوره بهش گفتم ژيلت بدم؟خنديد و گفت لازم نيست ديشب حموم بودم!فهميدم ديشب به خودش صفا داده!منم يه اسپري اساسي به كيرم زدم كه بتونم باهاش يه حال اساسي بكنم چون نميدونستم واقعا ميتونم احسان رو راضي كنم يا نه و شايد اين اولين و آخرين بار بود كه با سحر ميخوابيدم تا سحر از حموم بياد اسپري كار خودش رو كرده بود رفتم كيرم رو شستم و يه كم افترشيو به كيرم زدم كه خوشبو بشه!سحر از تو حموم صدام كرد و گفت حوله ميخوام!منم حوله خودم رو بهش دادم گفتم تميزه تازه شستم و ازش استفاده نكردم!راست مي گفتم بابا چرا مي خنديد ... حوله رو پيچيده بود دور خودش اومد بيروم براش يه شلوارك يه تيشرت خودم رو گذاشتم اومد پوشيد ولي چون شرت و كرست نداشتم اونم نپوشيد موقع راه رفتن كونش تو شلوارك من قشنگ بالا پائين ميشد و پستوناي بزرگش قشنگ توي لباس معلوم بود يه كم موهاش رو خشك كرد و يه كم خودش رو آرايش كرد با يه لحن حشري كننده اي گفت حالا خوب شدم ؟گفتم از اولش خوب بودي و همونجا توي حال خونه جلوي آئينه بغلش كردم يه لب اساسي ازش گرفتم و شروع شد اونم معلوم بود خيلي تو كف بوده چون از همون اول دستش رو گذاشت روي كيرم و شروع كرد به ماليدن!منم بعد از خوردن لب و زبون سحر رفتم سراغ گردنش و با يه دستم پستوناش رو ميماليدم بعد تيشرت رو از تنش در آوردم پستونش رو كردم تو دهنم شروع كردم به خوردن عجب پستونايي داشت سفت و بزرگ يه كم كه پستوناش رو خوردم سحر گفت ميخواي تا آخرش همينجوري سرپا بمونيم رفتيم تو اتاقي كه مثلا اتاق خواب من بود خوابوندمش رو تخت يه نفره خودم افتادم روش باز شروع كردم به خوردن پستوناش ديگه صداي سحر دراومده بود رفتم پائين تر يه كم روي نافش زبون زدم گفت قلقلكم مياد منم گفتم پس بزار كست رو بخورم بعد شلوارك رو از پاش كشيدم بيرون سحر خجالت مي كشيد پاهاش رو جمع كرده بود كه كسش معلوم نشه گفتم چرا پات رو جمع كردي گفت تو من رو لختم كردي ولي خودت هنوز لباس تنته!ديدم راست ميگه سريع لخت شدم تا كيرم رو ديد گفت آخخخخخخخخخخخخخخخ جووووووووووون چقدر قشنگه گفتم دوستش داري گفت خيلي گفتم بوسش مي كني؟گفت هم بوسش مي كنم هم ميخورمش!منم رفتم روي پستوناش نشستم سحر سرش رو آورد بالا منم كيرم رو نزديك دهنش كردم يه ماچ از سر كيرم كرد و بعد سر كيرم رو كرد تو دهنش گرما و خيسي دهنش كيرم رو حال آورد بعد يه كم رفتم جلو تر كيرم بيشتر بره تو دهن سحر دستم رو هم از پشتم گذاشته بودم رو كس سحر براش ميماليدم سحرم با اينكه كيرم تو دهنش بود باز ناله مي كردبعد بهش گفتم منم ميخوام كست رو بخورمگفت جون بخور!بلند شديم چشمم كه به كس سحر افتاد داشتم ميمردم كس سفيد و گوشتي كه قشنگ از لاي پاش زده بود بيرون بعد به حالت 69 انگليسي خوابيدم من زير سحر رو كسش رو گذاشت جلوي دهنم بوي شامپو ميداد خيلي حال كردم با دستم لاي كسش رو باز كردم زبونم رو گذاشتم لاي كسش يه ليس زدم ديدم ناله سحر بلند شد اونم افتاد رو كيرم و شروع كرد به خوردن تخمام رو مي كرد تو دهنش لباش رو به هم فشار ميداد تخمام ميپريد بيرون هم دردم ميومد هم حال مي كردم كسش رو هم به صورت من فشار ميداد منم با تموم قدرتم كسش رو ميخوردم زبونم رو مي كردم توي كس سحر با دستم پستوناش رومي ماليدم كه معلوم بود خيلي بهش حال ميده چون هر موقع اين كار رو مي كردم سحرم تموم كيرم رو مي كرد تو دهنش نگه مي داشت با اين كارش آب دهنشم زياد ميشد حدود 5 دقيقه من كس سحر رو خوردم و سحرم برام ساك ميزد كه ديگه سحر حالتش عوض شده بود كسش رو مي چرخوند رو صورتم و كمرش رو تكون تكون ميداد فهميدم داره اورگاسم ميشهبيشر زبونم رو مي كردم تو كسشسحرم كيرم رو تو دهنش نگه داشت با گفتن اوممممممممممم به اورگاسم رسيهمونجوري بي حال افتاد روم بعد بلند شد يه لب ازم گرفت تشكر كرد و گفت بيا كيرت رو بكن تو كسم منم خوابوندمش رفتم لاي پاش نشستم با دستش كيرم رو با سوراخ كسش تنظيم كرد و من با يه فشار نصفه كيرم رو كردم تو كه دادش رفت هوا مي گفت كسم خيلي وقته كير نخورده عادت نداره يواش تر!منم يه كم كيرم رو در مياوردم دوباره تا نصفه مي كردم تو بعد از چند بار كيرم تا ته رفت تو كس سحر افتادم روش پستوناش رو مي كردم تو دهنم خودم رو بالا پائين مي كردم بعد يه كم بلند شدم لبه تخت نشستم سحر رو به من نشست و كيرم رو كرد تو كسش بالا و پائين كه ميرفت پستوناشم بالا پائين ميپريد خيلي به من حال ميداد بعد بلند شديم سحر پشتش رو به من كرد و خم شد با دست لبه تخت رو گرفت منم پشت سرش ايستادم كيرم رو از پشت كردم تو كس سحر هر چه اسرار كردم كه بذاره كونشم رو فتح كنم نذاشت كه نذاشت منم با دستم پستوناش رو ميماليدم و كيرم رو تو كسش عقب جلو مي كردم حدود 10 دقيقه بود داشتم كس سحر رو ميگايدم اونم همش برام حرف تحريك كننده ميزد كه بكن بكن كسم رو بگا كيرت تو كسمه پستونام تو دستته بكن جربده كسم رو پاره كن كسم هوس كير كرده بود بهش كير بده بعد خودش رو چنان عقب و جلو مي كرد كه تخمام ميخورد به كونش ودردم مي گرفت .معلوم بود از اين حالت خوشش اومده بعد صداي جيغش در اومد و براي بار دوم اورگاسم شد منم پهلو هاي سحر رو گرفته بودم كسش حسابي خيس بود كيرم راحت توش حركت مي كرد و اين خيسي باعث شده بود كه ديگه آبم بخواد بياد كيرم رو گذاشتم لاي پستوناي سحر بعد خودم با دستم پستواش رو به فشار دادم چند بار بالا و پائين كردم از صدام فهميد دارم ارضاء ميشم كيرم رو از لاي پستوناش در آورد و كرد تو دهنش و تموم آبم رو خورد بعدشم از دهنش ريخت روي پستوناش ماليد به خودش . ديگه ناي حركت نداشتيم ولو شديم روي زمين بعد از نيم ساعت بلند شديم ورفتيم حموم خودمون رو شستيم اومديم تا صبح لخت رو تخت يه نفره همديگه رو بغل كرديم و خوابيديم . چند روز بعدشم تلفني مخ احسان رو زدم كه قرارشد از سر ماه 50 هزار تومان بذاره روحقوق سحر ولي به احسان نگفتم كه من با سحر سكس داشتم بعد ازون چند بار ديگه سحر به بهونه رفتن خونه دوستش شب پيش من بوده و كلي با هم حال كرديم ولي هنوز نتونستم كونش رو بكنم چون ميگه خيلي بدش مياد .