Saturday, September 02, 2006

خاطره من ومامان وباغبان

باغبونمون هفته ای سه بار میومد و گل ها و درختای حیاط رو آب میداد.آدم خیلی معمولی ای بود و کم حرف و هر چی که میگفتیم سریع گوش میکرد. چند وقتی بودکه حس کرده بودم مامانم یه جورایی تو نخ این باغبونه هست و هر چند وقت یه بار یهجورایی داره هواییش میکنه. البته میدونستم که مامانم کلاً بدش نمیاد با مردای مختلفسکس داشته باشه و مثلاً بارها دیده بودم که با یکی از دوستای پدرم یا مثلاً باهمسایهء بغلیمون سکس داره و من تونسته بودم مچشو بگیرم. البته هیچ وقت به روشنیاوردم ولی دیدن همین مساله خیلی روم اثر گذاشته بود. خب به هر حال منم یه دختربیست ساله ام و بدم نمیاد سکس داشته باشم و به خصوص با دیدن مامانم که به این و اونکس میده حسابی خودمم حشری شدم.با یکیدوتا پسر دوست بودم و یه جورایی باهم حال کردیم ولی هر دوشون به این خاطر کهمن بهشون کس ندادم و پردم رو نگه داشتم و حاضر هم نشدم که کون بدم(از دردش میترسم!)باهام بهم زدن.اون روز که آقا جلال(باغبونه) اومده بود و داشت گلا رو آب میداد من خونه بودم ومامانم دیر از خواب بیدار شده بود و فکر کرد من رفتم سرکار ولی من فقط و فقط موندهبودم خونه تا ببینم چه اتفاقی میفته. از تو اتاقم میتونستم همه چیز رو کنترل کنمچون هم به حیاط دید داشت و هم به هال و پذیرایی و آشپزخونهء اوپنمون و به تنها جاییکه دید نداشت اتاق خواب مامانم اینا بود.بعد از چند دقیقه که مامانم تازه از خواب بیدار شده بود و آقا جلال رو تو حیاط دیدبا همون لباس خواب رفت دستشویی و بعد از اینکه دست و صورتش رو شست با حوله(انگاردنبالش کرده باشن!) اومد تو حیاط و همینطور که دست و صورتش رو خشک میکرد به آقاجلال گفت: "سلام آقاجلال. خوبی؟اون گلای اون طرف رو هم آب بده. راستی صبحونه خوردی؟"جلال هم یه نگاهی انداخت و با لبخند گفت: "به لطف شما خانوم. خونه یه چایی تلخخوردم" مامانم اخم کرد و گفت:"چایی تلخ؟الان برات صبحونه میارم. مرد باید جون داشتهباشه" و یه لبخندی زد و سرشو کرد اونور. معلوم بود که داره نقشه میچینه. لباس خوابشحسابی باز بود و میشد راحت رون پاهاش و سینه های گندش رو دید که بی تاب زده بودنبیرون.مامانم اومد تو و رفت تو آشپزخونه و سینی صبحانه رو واسه آقا جلال درست کرد و برگشتتو حیاط و سینی رو گذاشت دم پله و گفت "بیا آقا جلال. برات صبحونه آوردم". اونمشلنگ رو انداخت کنار و آروم از پله ها اومد بالا. مامانم همونجا ایستاده بود ونگاههای جلال رو زیر نظر گرفته بود. لای پاهاش رو هم باز کرده بود و همونجا ایستادهبود. آقا جلال زو میدیدم که از پله ها داشت میومد بالا و گاهی اوقات یه نیم نگاهیهم به پر و پای مامانم مینداخت. فهمیدم که کار مامانم درسته و داره جلال رو به اونجایی میکشونه که میخواد:کسش!آقا جلال رو همون پله بالایی نشست و سینی صبحونه رو گذاشت رو پاهاش و گفت "ممنونمخانوم. خدا شما رو از بزرگی کم نکنه" و شروع کرد به خوردن ولی دیدم که مامانم درکمال تعجب برگشت و رفت تو خونه. از لای دراتاقم دیدم که داره میره سمت دستشویی.مونده بودم چرا تو اون شرایط گذاشت و رفت؟ بعد از چند دقیقه برگشت و دوباره رفت توحیاط و تو این مدت جلال هم خوردنش تموم شده بود و داشت دوباره با گلا ور میرفت و بهاوضاع باغچهء حیاط رسیدگی میکرد. مامانم رفت سراغ رختایی که پهن کرده بود و دیدم کهیکی دو تا شرت و کرست هم رو بند بود. شروع کرد به جمع کردنشون و از عمد یکی ازکرستا رو انداخت تو حیاط و بعد وانمود کرد که از دستش افتاده. آقا جلال هم برگشت ودید که کرست مامانم تو حیاطه. سرخ شده بود و به روی خودش نیاورد. مامانمو دیدم کهیه ذره عصبانی شد. به روی خودش نیاورد و خندید و گفت:"آقا جلال بی زحمت اینو برامبنداز بالا". آقا جلال هم بلند شد و دستاشو با گوشهء پیرهنش تمیز کرد و رفت سراغکرست قرمز مامانمو برش داشت و بدون اینکه بهش نگاه کنه از پله ها اومد بالا وگذاشتش رو لباسایی که مامانم جمع کرده بود و گذاشته بود تو سبد که بیاردشون تو.مامانم گفت "دستت درد نکنه. ببخشید. شرمنده" آقا جلال هم سری تکون داد و دوباره یهکم زیر چشمی این بار سینه های مامانمو ور انداز کرد که بدون کرست بودن و نوکپستونای مامانم کاملاً از زیر لباس خوابش معلوم بودند. بعدش هم رفت تو حیاط سراغکار خودش. مامانم به جمع کردن لباسا ادامه داد و وقتی همه رو جمع کرد شرت قرمزش روگذاشت روی همهء لباسا و سبد رو گذاشت رو زمین و دولا شد تا برش داره ولی وانمود کردکه نمیتونه. آقا جلال تا زور زدن های مامانمو دید برگشت رو به مامانم و من تونستمقشنگ برق نگاهشو ببینم که به چاک سینهء مامانم خیره شده بود. مامانم بهش گفت "آقاجلال این خیلی سنگینه. برام میاریش تو خونه لطفاً؟" و منتظر جواب هم نشد و سریعاومد تو خونه. آقاجلال دوباره دستاشو تمیز کرد و از پله ها اومد بالا. من داشتمزیرچشمی میپاییدمش. دیدم که اومد سمت سبد لباسا و چشمش افتاد به شرت قرمز مامانم کهروی رو بود و دستاش رفت سمت کیرش که قلمبه شده بود و از زیر شلوارش کاملاً معلومبود. با دیدن این صحنه دست خودمم رفت سمت کسم که خیس شده بود شروع کردم یه کمی بهمالوندن چوچوله و کسم. جلال سبد رو بلند کرد و اومد تو خونه. وقتی جامو عوض کردم ورفتم از لای در ببینم چه خبره باورم نمیشد که مامانم لخت لخت تو خونه بگرده. مامانمداشت وانمود میکرد که داره لباس عوض میکنه و یه بلوز شلوار مشکی تو دستش بود کهمثلاً میخواست بپوشدش و تو همون لحظه آقا جلال هم اومد تو و با دیدن مامانم خشکش زد.مامانم هم با یه حالت مصنوعی گفت "اوا آقا جلال؟یه یا اللهی چیزی بگو" آقا جلال چندلحظه خیره داشت به مامانم که لخت جلوش ایستاده بد نگاه میکرد و مامانم سریع لباسمشکی ها رو گرفت جلو کس و سینه ش تا مثلاً اونا رو بپوشونه ولی باز هم دیدم که ازقصد شلوار مشکیه رو انداخت رو زمین و دولا شد که برش داره و اینطوری کون خوش تراششرو هم داشت به نمایش میذاشت و من داشتم میدیدم که جلال بیچاره کیرش همینطور دارهسفت و سفت تر میشه و حسابی هم دستپاچه شده بود و با معذرت خواهی اومد بره تو حیاطکه مامانم بلند صداش کرد و گفت:" کجا میری؟ وایسا" جلال سریع اطاعت کرد و ایستاد.مامانم باز هم لباساشو گرفت جلو خودش و رفت سمت جلال و گفت: "به آقا (منظورش بابامبود!)چیزی نگیا. وگرنه پدر منو د میاره. باشه؟قول بده هیچینگی؟باشه؟میدی؟" آقا جلالهم سرش پایین بود و گاهی اوقات به نیم نگاهی به پرو پاچهء سفید مامانم مینداخت و توهمون حال گفت:"ببخشید خانوم که من بی هوا اومدم تو خانه. " مامانم گفت "اشکال ندارهجونم. تو قول بده هیچینگی. اگر هیچینگی همیشه میتونی بیای تو خونه و هر کاری خواستیبکنی. میفهمی که؟" دیدم جلال داره با تعجب مامانم و نگاه میکنه و مامانم هم لباساشوانداخت رو زمین و لخت لخت جلوش ایستاد گفت "هر کاری و هر کسی که میخوای میتونی بکنی"و جلوی آقا جلال زانو زد و بدون اینکه مهلت بده شلوار جلال رو کشید پایین و شرت روآروم زد کنار و کیر گنده و سفت جلال رو آورد بیرون و شروع کرد به مالوندن و بوسیدنش.کیر به این گندگی ندیده بودم. کیر دوست پسرام خیلی کوچیک تر از این حرفا بودن و فقطتو یکی دو تا فیلم سوپر کیر این شکلی دیده بودم.وقتی مامانم کیر جلال رو گذاشت تو دهنش از تعجب یه جیغ کوتاه کشیدم ولی خوشبختانهتو همون لحظه جلال هم گفت "آآآآآه" و هیچکدومشون نفهمیدن که من تو خونه م و مامانمشروع کرد به ساک زدن برای آقا جلال که همونطور با یه پیرهن ایستاده بود و چشماشوبسته بود و داشت حال میکرد و کیر گندشو سپرده بود به زبون خیس و داغ مامانم.منم تو اتاق حسابی حشری شده بودم و هیجان عجیبی داشتم و قلبم تالاپ تالاپ داشت میزدو دستم تو شلوارم بود داشتم با خودم ور میرفتم و حسابی چوچولهء ذاغ و سفت خودموگرفته بودم و میمالوندم.بعد از یه مدت کوتاه مامانم کیر آقا جلال رو از تو دهنش درآورد و بلند شد و بهش گفتبیا بریم تو اتاق. و دسشتو گرفت و با هم رفتن تو اتاق. نمیتونستم نبینم چه خبره وواسه همین از اتاقم آروم اومد بیرون و رفتم سمت اتاق خواب تا ببینم چه خبره. وقتیدیدم در اتاق کاملاً بسته ست کلی خورد تو ذوقم ولی میتونستم صداشونو بشنوم. مامانممیگفت "آها. آروم. آروم بمالش رو کسم. خوبه. جوون" و جلال هم میگفت:"حالا میخوامبکنم تو کست". مامانمم گفت:"باشه. آروم آروم بکن تو" و بعدش یه سکئت عجیبی حکمفرماشد که بعد از چند ثانیه با صدای "آآآآه" مامانم که انگار با تمام وجودش داره اونکیر گنده رو تو کسش جا میده شکست. نمیتونستم تحمل کنم و نبینم. از سوراخ کلید همچیزی پیدا نبود. جلال داشت تلمبه میزد و مامانم هم آه و اووهی راه انداخته بود کهفکر کنم تا سر خیابون صداش میرفت. این بود که آروم درو باز کردم و با دیدم جلال کهافتاده بود رو مامانم و مامانم که دوتاپاهاش رو دور کمر جلال حلقه کرده بود و داشتبهش کس میداد حسابی حشری شده بودم و دستم دوباره بیاختیار رفت سراغ کس خیسم و شروعکردم به بازی کردن باهاش. جلال همینطور داشت تلمبه میزد و من آروم آروم شلوارمودرآوردم و شرتمو رو هم کشیدم پایین و با خیال راحت شروع کردم به جق زدن و ور رفتنبا چوچوله م که سفت شده بود. بعد از چند دقیقه که جلال همینطور داشت تلمبه میزد ومن چشامو بسته بودم حس کردم صداشون قطع شد. وقتی چشامو باز کردم دیدم هردوشون دارنبه من نگاه میکنن که دم در ایستاده بودمو داشتم با خودم ور میرفتم. انگار آب یخریخته بودن رو سرم. تا اومدم به خودم بیام جلال پرید طرف منو و نشست جلوم و زبونشوگذاشت رو کس داغ شدهء منو شروع کرد به زبون زدن و بازی کردن که اولش با قلقلک همراهبود و بعدش حسابی داشت بهم حال میداد. مامانمم اومده بود طرفمو داشت با پستونایکوچیکم بازی میکرد. دیوونه و حشری بودیم. هر سه تاییمون دیوونه شده بودیم. نفهمیدمکی بود که دیدم هر سه مون رو تخت خوابیم و داریم با هم ور میریم. من زبونم لای کسمامانم بود و جلال زبونش لای کس من بود و مامانمم داشت کیر جلال رو میخورد. یه کمکه گذشت دیدم نمیتونم تحمل کنم و پاشدم و رفتم سراغ کیر گندهء جلال و اونو ازمامانم گرفتم و گذاشتم تو دهنم. وای که چه مزهء خوبی داشت. دیگه نوبت من بود.مامانمم رفت لای پای من و شروع کرد با زبون و انگشت خیسش رو کس و کونم نوازش کردن وحسابی هم کونم و هم کسم رو خیس خیس کرده بود و من داغ داغ بودم و وقتی زبون مامانمورو چوچوله م حس کردم نفهمیدم چی شد و چند ثانیه گذشت که حس کردم دارم منفجر میشم وبه ارگاسم رسیدم. تمام بدنم میلرزید و کیر جلال تو دهنم قفل شده بود و با لبام محکمداشتم فشارش میدادم و وقتی آروم شدم کیرشو تو دهنم نگه داشتم و از مزهء این ارگاسمبا کیر تو دهنم حسابی داشتم حال میکردم. بعد جلال کیرشو درآورد و رفت پشت من که دمرخوابیده بود و کیرشو گذاشت لای پاهام. مامانمو کاملاً یادش رفته بود و وقتی کس وکونتمیز و دست نخوردهء منو دید حسابی حشری شده بود. کونمو آورد بالا و کیرشو گذاشت روشو از سوراخ کون تا چوچوله م شروع کرد به بازی دیدن کیرش و مامانم کنارم دراز کشیدهبود و پستونامو میمالوند و حسابی داشتم حال میکردم که دیدم جلال آروم اروم کیرشوداره میبره سمت کسم. دهنم بسته شده بود و نمیتونستم بهش بگم که دخترم و اونم آرومآروم کیرشو دم کسم داشت بازی میداد. انقدر لذت بخش بود که نفهمیدم کی کیر گندش رفتتو کس تنگ من. فقط فهمیدم که جلال خیلی آروم داره کیرشو عقب جلو میکنه و من دارممیسوزم. درد نداشت ولی سوزش شدیدی بود که گریه م رو دراورده بود. البته نه اینکهگریه کنم. ولی ناخودآگاه اشکم دراومده بود. مامانم آروم داشت با پستونام بازی میکردو بعدش شکممو بلند کرد جوری که رو زانو هام بودم و جلال همینطور داشت منو میکرد وآروم آروم سرعت کارش هم بیشتر شد و بیشتر شد و من داشتم حال میکردم. وقتی سرمو بردمپایین دیدم مامانم سرشو برده دم کسم و داره برام با دستش چوچوله م رو بازی میده کهاین خودش خیلی حال میداد و من داشتم دوباره ارضا میشدم. جلال همینطور به کارش ادامهمیداد و مامانمم باهام حسابی داشت ور میرفت و من دوباره حس کردم که داغ شدم و داغشدم و نفسم به شماره افتاده بود و وااااااای. این بار واقعاً به ارگاسم رسیده بودمو این با دفعه قبلیه خیلی فرق داشت و خیلی بهتر بود. سرعت کار جلال بیشتر و بیشترشده بود. مامانم از زیر من بلند شده بود و کنار م طاقباز دراز کشیده بود و داشت باکسش ور میرفت و حال میکرد. به جلال گفت:"تو که با دخترم حسابی حال کردی. اما آبت روباید بدی به من. فهمیدی؟"اونم کیرشو از تو کسم دراورد و رفت سمت مامانمو پاهاشو دادبالا و به هم چسبوند و کیرشو گذاشت دم کس مامانم و آروم کرد تو و شروع کرد به تلمبهزدن. من چند لحظه همونطور موندم و بعد دمر افتادم رو تخت و آروم خودمو کشوندم کنارمامانم و شروع کردم به خوردن پستوناش. آه و اوه مامانم نشون میداد که حسابی دارهحال میکنه و چیزی که بابام نداشت همین کیر گنده بود که این آقا جلال داشت و حسابیهم داشت میکرد تو کس مامانم. یه مدت بعد دیدم آه و اوه مامانم تبدیل شده به جیغ وآقا جلال هم محکم و محکم تر داره کیرشو تو کس مامانم میکوبونه و بعد هم بهو آروم ترشد و آروم تر شد و از کار ایستاد و کیرشو همونطور تو کس مامانم نگه داشت.وقتی برگشتم سمت جلال دیدم که کیرشو از تو کس مامانم درآورده و آب کیرش از تو کسسفید مامانم داره میزنه بیرون. از کس من هم چند قطره خون اومده بود که ملافه رورنگی کرده بود و من وارد مرحلهء جدیدی از زندگیم شدم. مرحله ای که همه ش لذت و سکسبود.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home