Saturday, September 02, 2006

تولد کیارش

ماجراي اين بارم برمي گرده به دي ماه سال پي تولد يكي از دوستام(كيارش)... فكر كنم 26 دي ماه بود كه همگي دعوت شديم به تولد دوست پسرم خيرسرش همه دوستامو هم دعوت كرده بود منم از اونجايي كه مي خواستم يه ذرهحالشو بگيرم به دوستام گفتن هر چند نفر كه دوست دارن بيارن تا حسابي توخرج بيوفته منم منم نكنه و چون غذا رو بيرون سفارش داده بودن مي دونستمكه حسابي حالش گرفته مي شه.از اونجايي كه به ظاهر (و البته در باطن) دختر مثبتي هستم مامان كيارش منرو نهار دعوت كرد و خواهش فرمود كه ناهار هم اونجا باشم بعد از كلي كلاسگذاشتن قبول كردم ساعت 11 بود كه كارم تو آرايشگاه تموم شد و راهي خونه كيرش( ببخشيد كيارش) تا لباسهامو كيارش برام بياره تو و جاي ماشين رو عوض كنهمنم با راهنمايي خواهر كيارش رفتم تو و ديدم پدر محترمه هم تشريف دارن ...عجب باباي كوني داشت جلو زنش چنان گوشة لب منو بوسيد كه اثر روژم رويلبش موند منم زود احوالپرسي رو تموم كردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوضكنم و منتظر كيارش شدم وقتي اومد تو اتاق كمكم كرد تا لباسامو عوض كنه(بهونه بود...) خلاصه وقتي لباس پوشيدم و مي خواستم برم بيرون كيارش گفت :«هستي جان بعد از ناهار هر وقت صدات كردم بيا بالا آخه مامان و خواهرم ميخوان برن آرايشگاه و بابا هم عادت داره بعد از ناهار چرت بزنه.» منم باخنده گفتم:« باشه، ولي فكر نمي كنم امروز بابات بخواد بخوابه» ناهار رو باهم خورديم ، در حين ناهار نمي دونيد چند بار تلفن داشتم ديگه حسابي عصبي شدهبودم همه مي خواستن آمار بدن كه چند نفري مي يان راستش كيارش با من ودوستام كلا دقيقا 36 نفر رو دعوت كرده بود ولي اين طور كه من حساب مي كردمنزديك به 73 نفر مي شديم.ناهار رو كه خورديم باباي كونيش شروع كرد با من بحث كردن از همه جا حرفكشيد وسط تا اين كه خواهر كيارش رفت آرايشگاه و مامانش خونه موند (فكركنم فهميد دودول آقاي پدر ياد هندوستان كرده ) وقتي اين طور شد يه كمخيالم راحت شد و كيارش هم تا فهميد رفت بالا و با صداي بلند گفت:« هستي جونبيا بالا مي خوام برات گيتار بزنم» منم معذرت خواهي كردم و رفتم طبقهبالا... صداي گيتار كيارش رو مي شد شنيد به محض اين كه از در اتاق رفتم توكيارش در رو پشت سرم بست و با تعجب ديدم كه صداي نوار بوده و تمريناش روضبط كرده، كيارش هم از پشت محكم بغلم كرد و گفت: «هستي دلم براي لبات يهذره شده». منم سريع گفتم : « بيخود حوصله دوباره آرايش كردن رو ندارم»،و بعد هم با يه لحن مظلومانه اي گفتم: «كيارش جون هستي بي خيال شو» گفت:«دختر خجالت بكش مگه تو بلد نيستي خودتو آرايش كني خوب ديگه بحث بي بحث تاساعت 6 بعد از ظهر كلي وقت داريم».- « تو خجالت بكش مامان و بابات پائين نشستن و تو اين بالا واسه خودت حالمي كني»- «با بابام راحتم بهش گفتم كه كار دارم و به مامان هم گفتم مي خوام باهستي حرف بزنم مزاحمم نشيد»خلاصه به هر طريقي بود كيارش راضيم كرد كه موقعيتش رو درك كنم و معتقدبود كه بهترين هديه تولد براش اينه كه يه خلوت درست و حسابي داشته باشهاونم 3 ساعت. منم ازش قول گرفتم كه نخواد دراز بكشم چون حوصله مرتب كردنمو رو ندارم و اونم قبول كرد.چشمتون روز بد نبينه آدم مگه چقدر توان داره 3 ساعت اونم يا روي صندلي ياسر پا. ولي خيلي حال كردم آخه تا حالا موقعيت اين مدليشو تجربه نكرده بودمكيارش هم زود نوار رو زد اولش كه زود تموم نشه.منم نشستم روي مبل و كيارش با يه لب كوچولو شروع كرد واقعا تبحر خاصيداشت اصلا لبامو محكم نمي بوسيد يه كاري مي كرد كه دلم مي خواست لبامو گازبگيره ولي اون اين كار رو نمي كرد.خيلي آروم زبونشو مي كشيد روي لبام و گاهي اوقات هم مي يومد سمت چونم و يهگاز كوچولو از چونم مي گرفت كيارش تو يه چشم بهم زدن لباساشو در آورد و بايه شلوارك جلوم وايستاد و بد هم لباساي منو در آوردن البته از اونجايي كهيه بلوز كشي تنم بود خيلي راحت در مي يومد و سوتينم هم از جلو باز مي شدخلاصه كلي خوش به حالش شد و بعد از اين كه سوتينم رو در آورد شروع كرد بهخودن سينه هام با چنان ولعي مي خورد كه يه لحظه فكر كردم اين بچه حتي وقتيشيرخواره بوده از سينه مامان جونش شير نخورده وقتي نگاه منو ديد خودش خندشگرفت و گقت:« هستي به جون خودم دارم مي ميرم از شق درد اگه امروز هم جورنمي شد حتما يه جا رو گير مي آوردم تا با هم بريم اونجا و آروم دست منو كهكنار صورتش بود بوسيد.و بهد هم بلند كردم و ازم خواست بايستم منم همون كاري كه مي خواست رو انجامدادم راستش يه كم دلم براش سوخت. و همون طور كه ازم لب مي گرفت دستاش آروماز روي سينم اومد روي پهلوهام و بعد هم رفت سراغ زيپ شلوارم كه از بغلباز مي شد و شلوارمو زيپشو باز كرد چون شلوارم نخي بود خيلي راحت از تنمجدا شد منم براي اين كه لباس زيرم معلوم نشه يه شورت نيمه سفيد پوشيدهبود. همون طور كه بدنمو لمس مي كرد منو برد طرف ميز تحريرش و منو نشوند رويميز و ازم خواست پامو بذارم روي لبه صندلي كه يه كم بالاتر باشه و خودشخيلي سريع روي زانوهاش نشست و سرشو گذاشت وسط پام اولي با دست يه كمباهام ور رفت حسابي تحريك شده بودم و تمام بدنم درد مي كرد از طرفي هم اصلابه كيارش دسترسي نداشتم وقتي كيارش حالمو ديد موقعيتش رو يه كم عوض كرد ودستشو آورد طرف دهنم منم انگشتشو كردم تو دهنم و با انگشت وسطش مشغولشدم كه مي دونستم خيلي دست داره و اونم با نوك زبونش چوچولمو مي لرزوند.هم برام لذت بخش بود و هم اينكه خيلي خسته شده بود.بعد از اين كه كيارش حسابي تحريكم كرد بلند شد و روبروم ايستاد و شروعكرد لب گرفتن منم با دستم شلواركش رو كشيد پائين و خودش كمك كرد و چونكيارش خان معتقداً كه شرت اذيتشون مي كنه با پائين كشيدن شلواركش كيرشانگار از قفس آزاد شده بود، منم با كيرش ور مي رفتم خلاصه بعد از نيم ساعتكيارش خان حالش جا اومد و به قول يكي از دوستام مجبور شد از دستمال كاغذياستفاده كنه. وقتي هر دومون خسته و نالان نشستيم روي كاناپه من سرموگذاشتم روي سينه كيارش و نوك سينشو بوسيدم اونم ازم تشكر كرد و همون طوركه سرم روي سينش بود سرمو بوسيد در همون حين بود كه صداي در اومد و باباجان كيارش گفت: «كيارش يه دقيقه بيا اونم سريع زير پيرهنش رو پوشيد و رفتجلوي در خيلي جالب بود باباش وقتي ديدش گفت خسته نباشي

0 Comments:

Post a Comment

<< Home